تبليغاتX
شب مهتابی
 
دلم گرفته ...

دوباره نمیخواهم
      چشمهای خیسمو کسی ببینه
یه عمر حال و روز من همینه
      کسی به پای گریه هام نمی نشینه
بازم دلم گرفته و گریه کردم
       بازم به گریه هام میخندن
بازم صدای گریمو شنیدن
        همه به گریه هام میخندن
دوباره یه گوشه
               میشینمو واسه دلم میخونم
                           هنوز تو حسرت یه هم زبونم
                                            ولی نمیشه خوب اینو میدونم
بازم دوباره
         دلم گرفته
                   دوباره شعرم
                              بوی غم گرفته
کسی نفهمید
          غمم چی بوده
                      دلیل یک عمر ماتمم چی بوده

2 نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت   توسط مسعود | 
بازم چشم به راهتم ...

2 نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت   توسط مسعود | 
چشم به راه ...


هوای تازه، بارش باران، لحظه های پاک، محیطی به غایت زنده و پویا،

مهربانی خاک، جلوه رنگ و ...

هرآنچه از زیبایی تصور نمایی...

اینها بدون حضورت همچون اجزای یک تابلوی نقاشی است

که من بیرون از صحنه به تماشای آن نشسته ام.

من ناظری بیش نیستم؛

چرا که ...

جای تو خالیست.

من تنها بار دو جفت چشم منتظررا بر دوش می کشم.

من تماشاچی بیش نیستم...

خسته و تا ابد چشم به راه...

2 نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت   توسط مسعود | 
سلامم را ...

 

 

سلامم را می نویسم

تا زحمت گشودن لبهایت را برای پاسخش نبینم

نکند لبهای نازنینت را برای پاسخ گفتن

به سلامم از هم بگشایی اما از روی اجبار

نازنین من

می شود بگویی با چه زبان بگویم

که پروانه پریشان نگاهم هنوز هم

 این نیلوفری شمع مهربانی های توست

من التماس کدام گلدان را بکنم

که لطافت شمعدانیهای صورتش را به پای

حقارت واژه های بی تقصیرم بریزد

برگها بیشتر از آدما قدر تو را می دانند

و من بیشتر از برگها

2 نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت   توسط مسعود | 
هم قفس...

از جدا شدن نوشتي ... روي تن زخمي قلبم

گريه كردم و نوشتم ... نازنينم يا تو يا من

به تو گفتم باورم كن ... ميان اين همه ديوار

تو با خنده اي نوشتي ... هم قفس خدانگهدار

 

خورشید

2 نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت   توسط مسعود | 
روزهای من ...

ثانیه ها ، دقیقه ها و ساعت هاست که نشسته ام ، نشسته ام و قلم را هر لحظه به امید غلبه کردن بر این شک بر روی کاغذ های سفید میزنم و برمیدارم و از ترس عهد شکنی بر خود لعنت میفرستم که نکند میثاق خود با خود را از یاد ببرم ، اما عاقبت قلم ننگ عهد شکنان را بر پیشانیم نوشت و وسوسه ی شور انگیز این کلمات مست مرا دوباره بدانجایی باز گرداند که بودم و من بازگشتم ، بازگشتم و نمیدانم چقدر طول کشید !

 در این مدت ، در هر لحظه اش خودم را نفرین میکردم .

تمام وجودم در دغدغه ی زخمی تازه یا شایدم کهنه تازه التیام یافته غوطه ور بود وتمام کلمات آشنا و نا آشنا دست به دست هم داده بودند تا به صف توبیخ کنندگان وجدان روحی گناهکار و مصیبت زده و خانه خراب پیوسته بودند که میراثهایم را قربانی کنند ، که گاهی مواخذه کنند و گاهی التماس...

اورا خواسته ام که بیاید کنارم بنشیند ، آمده و نشسته است ، مثل دهها و صدها باری که خواسته ام و آمده است . خواستم به او بگویم دیدم به ننگ گفتارش نمی ارزد ، اما به نفرت دیدارش هم نمی ارزید اما گفتم که بیاید گفتم که بداند من دیگر آن شاعر فلسفه زده ی مایوس بی خدا نیستم . شده ام مثل آدم هایی که به انتظار ایمان ندارند اما دیگر مرگ ، روز مرگی خلوت و خموشی را نمی پذیرد یعنی به راحتی نمی پذیرد .

2 نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت   توسط مسعود | 
خسته ام....

خسته ام خسته ام از اين زنده بودن هاي بيهوده
 خسته از اغوش سرد
از بي وفايي
 من از اين زندگي ها سخت بيزارم
 خسته ام خسته از دل بستن و عاشق نبودن
 من مرگ را در اغوش ميگيرم
 من به خدا سلام ميکنم...
2 نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت   توسط مسعود | 
من در برابر تو کیستم؟؟؟؟؟

... من در برابر تو کیستم ؟

و آنگاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم

و مرا صدفی که مرواریدم توئی

و خود را اندامی که روحت منم

و مرا سینه ای که دلم توئی

و خود را معبدی که راهبش منم

و مرا قلبی که عشقش توئی

و خود را شبی که مهتابش منم

و مرا قندی که شیرینی اش توئی

و خود را طفلی که پدرش منم

و مرا شمعی که پروانه اش توئی

و خود را انتظاری که موعودش منم

و مرا التهابی که آغوشش توئی

و خود را هراسی که پناهش منم

و مرا تنهائی که انیسش توئی

و ناگهان سرت را تکان می دهی

و می گویی : نه ، هیچ کدام ! هیچ کدام ، این ها نیست ، چیز دیگری است ،

 یک حادثه دیگری و خلقت دیگری و داستان دیگری است

و خدا آن را تازه آفریده است

هرگز ، دو روح ، در دو اندام این چنین با هم آشنا نبوده اند ،

این چنین مجذوب هم و خویشاوند نزدیک هم و نزدیک هم نبوده اند ...

نه ، هیچ کلمه ای میان ما جایی نمی یابد ...

سکوت این جاذبه مرموزی را که مرا به اینکه نمی دانم او را چه بنامم چنین جذب کرده است

 بهتر می فهمد و بهتر نشان می دهد .

                                           

                                           معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه 655

2 نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت   توسط مسعود | 
يه عمره ... البته جديدا...

يه عمــره که تو راهـــم تو جــــاده خيالت

تو چشم به راه من باش دارم مي آم کنارت

 

تو ابراي آسمـــون چشماي نازت پيداسـت

من عاشق چشاتم تـوي دلم چه حرفاست

 

من دربدر تو راهــــم تو تـــوي آسمـــوني

خسته نمي شم هرگـز آخه! تو مهربوني

 

من تـوي کولـــه بارم پر از گلهـاي ياسه

يک آينــــه صــداقـــت لبريز التمــــاسه

 

تو تـوي قلب پاکــت بـــوي خدا رو داري

از بس که مهربـوني عشقو واسم مياري

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت   توسط مسعود | 
سلام به همه ....

 

فقط مي خوام تو چشم تو نگاه کنم

دلم مي خواد فقط تو را صــدا کنم

 

رفتي سفر يه وقت فراموشـــم نکن

من بي کسم تو ترک آغوشـــم نکن

 

چرا مي خواي اشک منو در بياري

عزيز مـــن مگه تو دوستـــم نداري

 

اگه بري چشماي من گريـــون ميشه

دلت به قلبم هميشه مديــــــون ميشه

 

دوست نــدارم تو بري و مــن بمونم

هرجا باشي به ياد چشمات مي مونم

 

مي سپارمت دست خداي مهربــون

خيلي ميــشم از رفتنت دل نگرون

 

رفتي سفر يه وقت فراموشـــم نکن

من بي کسم تو ترک آغوشـــم نکن

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت   توسط مسعود | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ

...


لوگوي وبلاگ


درباره وبلاگ
آفتاب را به تو نمي دهم ، تا خرده خرده بشكاني اش ، و از آن هزار ستاره بسازي .
ماه را به تو نمي دهم ، تا بخاطر كوه نور ، درياي مرواريد را انكار كني .
ستاره ها را به تو نمي دهم ، تا بگويي خوشا شب هاي بي مهتاب .
آسمان را به تو مي دهم ، تا نداني كه چه بايد كرد ؟؟؟
blue_sky619619 : Yahoo ID

اونايي که نخوندي اينجاست
خرداد 1387
بهمن 1386
دی 1386
تیر 1386
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384

 

داداش احسان

عاشقانه

مهتاب

آرامش قلب ها

*آلاچيق خيال*

پارس موزيك

اشك نقره اي

ناخداي عشق

ياران مشكي پوش

نهج البلاغه

كارت تبريك

ترنم اشكبوس

بدون تو تنهام

الهه عشق

امپراطور عشق

ساحل تنهايي

مسعود كاردرست

خود را بهتر بشناسيد

دانشگاه آزاد مشهد

نشريه ادبي

من عاشقم عاشق 

گنجينه

دكه 

دهكده آبي

مترسك

من و تو 

به ياد من باش

تنهاترين آواره عاشق

من از پايان مي ترسيدم و آغاز کردم

آهنگها

فيلترشکن

ديوونه خونه

ناقوس عشق

تالار ادبي

آبي

من از تو شادترم

align="center">حضرت علی ع

 
 

 RSS

POWERED BY
داداش مسعود

طراح قالب