|

سلام...
پشت ستونی سیمانی ، پناهی برای من نبود جز خدا ... در میان تمام غمها یه روز از راه
رسید . و آبی ترین پنجره ی احساس را به رویم گشود . من نیز عاشقانه های پاییزیم را به او
تقدیم کردم تا در نگاهش بهاری باشم ...
دوباره متولد شدم . در ششمین روز از ماه دوم بهار . و اینبار دیگر اشتباه نکردم . در اولین
لحظه حیات نو به جای گریه شعر خواندم و قدر گیسوان مادرم را دانستم .
یک ساله شدم . یک سال نوشتم . از تمام چیزهایی که دوست داشتم ، از خوبی ها و بدی
های زندگی ، از دلتنگیهای شبانه ام ، از..
با مصرع :
شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد من مرثیه گوی دل افسرده ی خویشم
شروع کردم . بعد از 365 روز هنوز شاعر نشده ام . دل افسرده ام هنوز برای خود مرثیه
می خواند و شعر واژه ای سه حرفی است که هنوز برایم نا مفهوم باقی مانده است .
قلبم ادامه خواهد داد . همیشه با ان...
می خواهم عاشقانه های پاییزیم را به دل بسپارم . دیگر نمی توان عاشقانه گفت ، دو سه
شعر عاشقانه که بلد باشی همه فکر می کنند
شکستنی هستی . انوقت سنگ مفت و شیشه مفت .....
حال به مفهوم باران بیشتر می اندیشم . باران که ببارد مرا به خاطر بیاور ای همسایه .
اهنگ باران طنین خانه ی جدیدم را به همراه دارد . پسری از نسل باران تولد خود را جشن
می گیرد .
از تمام شما همرهان ممنونم . از همراهیتان و از مهربانی هایتان . و از لطف سرشارتان .
در خلوت جدیدم منتظر قدم های سبزتان هستم .
خداحافظ عاشقانه های پاییزیم....  |