تبليغاتX
شب مهتابی
شب مهتابی

...دوستی واقعی تخمین احتیاج دیگران است ... نه اظهار نیاز خویشتن


علی و شب قدر ...

علی و شب قدر

   امام علی (ع) در حدیثی که برخی از مقامات خویش را برای حارث همدانی یاد می کند می گوید: "مرا در شب قدر، همه ساله، نیرویی افزون رسد و این در فرزندانم که نگهبانان دینند، چنان آمدن شب و روز، تا قیامت باقی است ". 

 امام صادق (ع) – به نقل از پدر خویش – گوید: هنگامی، علی (ع)، سوره "انا انزلناه" را می خواند، و فرزندانش، حسن و حسین، در نزد او بودند. حسین به پدرش عرض کرد: ای پدر، وقتی تو این سوره را می خوانی، شیرینی و حلاوت دیگری از آن حس می شود؟ علی "ع" فرمود: ای فرزند پیامبر و ای فرزند من! من از این سوره چیزی می دانم که تو (اکنون) نمی دانی. چون این سوره فرود آمد، جد تو پیامبر (ص) مرا خواست. وقتی نزد او رفتم، سوره را خواند، آنگاه دست خویش را به روی شانه راست من نهاد و فرمود: ای برادر و وصی من، و ای ولی امت من پس از من، و ای جنگنده بی امان با دشمنان من … این سوره، پس از من از آن تو است، و پس از تو، از آن دو فرزند تو است. جبرئیل – که در میان فرشتگان او برادر من است – حوادث یک سال امت مرا (در شب قدر) به من خبر می دهد. پس از من این اخبار را به تو خواهد داد. و لها نور ساطع، فی قلبک و قلوب اوصیائک الی مطلع فجر القائم – و این سوره، در قلب تو، و در قلب اوصیای تو، همواره، نوری تابناک خواهد افشاند، تا به هنگام طلوع سپیده دمان ظهور قائم.

 

                                                                                    واسم دعا کنین

 

جمعه بیست و نهم مهر 1384 توسط مسعود |

درباره شب قدر ...

لیله مبارکه

 شب قدر، در قرآن کریم، علاوه بر سوره "قدر"، در سوره "دخان" نیز مطرح گشته است. در آیات آغاز این سوره، از نزول قرآن در شب قدر، و تعیین امور بر طبق حکمت، سخن رفته است :  انا انزلناه فی لیله مبارکه، انا کنا منذرین. فیها یفرق کل امر حکیم. امرا" من عندنا، انا کنا مرسلین.  (ما قرآن را، در شبی با برکت و خجسته (شب قدر)، فرو فرستادیم، تا خلق را بیاگاهانیم و هشدار دهیم . در این شب، هر کاری، بر طبق حکمت، فیصله می یابد، و تعیین می گردد. اینهمه به فرمان ماست، که فرشتگان را فرو می فرستیم ) .

 در این آیات نیز، سخن از شب قدر و شب تقدیر و برکت است، و سخن از نزول قرآن است، و فرود آمدن فرشتگان به امر خدا: در این لیله مبارکه، قرآن را فرستادیم. در این شب، هر امری، بر طبق حکمت، فیصله می یابد، و جدا جدا تقدیر و تعیین می شود.  در این آیه نیز، فعل به صورت مستقبل (یفرق) ادا شده است، و دلالت بر استمرار دارد، می فهماند که این تفریق و تحکیم امور، همواره در چنین شبی انجام می پذیرد.

 تنظیم امور، در طول زمانی، مستلزم اجمال و تفصیل است، یعنی : نخست همه امور را بطور کلی تعیین کنند، و سپس جزئیات آن را در جریان تحقق قرار دهند. فرض کنید : شما برنامه و مخارج یک ساله خود را، همراه کارها و وظایفی که دارید، ابتدا در نظر می گیرید و تعیین می نمایید. سپس در طول سال، بر طبق آن برنامه تعیین شده، بطور دقیق و منظم، عمل می کنید. این حقیقت که لازمه طبیعی نظم و تنظیم است، و مربوط است به "تفریق" امور، یعنی: فیصله دهی وجدانهی یک یک امور و مسائل، در حدیثی یاد شده است. در این حدیث، امام صادق "ع" می فرماید:  "فیها یفرق کل امر حکیم" فکیف یکون حکیما، الا ما فرق …  .

 بنابراین، جریان یافتن استوار و منظم امور گوناگون در عالم، با این همه ژرفی و پهناوری، با میلیاردها میلیارد اجزا و افراد، و با میلیاردها میلیارد قانون و ناموس چنین است که نخست در برنامه ای دقیق، و تقدیر حکیمانه مقرر می گردد، و سپس در ارتباط با خلیفه خدا در زمین (یعنی: مجری وناظر اجرا)، به مرحله تحقق می رسد. و بدین گونه، این آیات همه دلالت دارد بر استمرار وجود "حجت خدا" در زمین و اکنون، حجت خدا در زمین، و واسطه فیض، و ولی مطلق، و به تعبیر شیخ بهاء الدین عاملی : "صاحب اسرار خدایی در این جهان"، امام موعود، قطب دوران، روح جهان، حقیقت زمان، و عدل قرآن، حضرت حجت بن الحسن المهدی است، صلوات الله و سلامه علیه. و او خود، صاحب شب قدر است، و آستان اعلای او، محل فرود آمدن روح و فرشتگان است در شب قدر. در حدیث است که مردمان، در شب قدر، در حال نمازند و دعا و مسئلت کردن از درگاه خدا و صاحب این امر، سرگرم است به کار فرشتگانی که نزد او فرود می آیند و مقدرات و امور و پرونده حوادث سال را پیش او می آورند .  

جمعه بیست و نهم مهر 1384 توسط مسعود |

پهلوون تختی ...

نبرد نابرابر نیست کارما برادر
موضوع درس امروز درس جوونمردیه
می دونین کیه ؟ معلم غلامرضا تختیه
باید که تویه زندگی یه مرد باشیم تو میدون
این راه و رسم تختیه
آی بچه های ایروون پیرو راه مرداییم
شاگرد پهلووناییم
خوبه که یادتون باشه ، معلم های فرداییم
یه تختی بود یه ایروون
خاطرخواهاش فراوون
کارش رضای مردم ، به دادشون رسیدن
بجای مهر و امضاء حرفشو می خریدن
روز و روزگاری در عین کارزاری
فهمید که یک دست حریف اوون شکسته
مردونه با شهامت گفت این نیست عدالت
نبرد نابرابرنیست کار ما برادر
تمومه دنیا دیدن کشتی گرفت یه دستی
گویی که ساغری شد در گیرو دار مستی
اون نیست اما اسمش موند تو دیار هستی
یه تختی بود یه دنیا ، دلش به قدر دریا
تو قصه ها نوشتن حقیقت نه رویا
اسمش چه رونقی داد به اسم پهلوونا
دنبال راه و رسمش راه افتادند جوونها
یه تختی بود یه بازار ، دوست داشت بمیره اما
مردم نبینند آزار ، یه تختی بود یه میدون
وای ز روز مرگش مردم با چشم گریون
یه ملت و یه تختی ، قصه اش قشنگه اما
پایان روزگارش رسید به شوربختی
یه تختی بود که مُردش از بس زمین نخوردش
  گفتند که خودکشی بود از بس که در خوشی بود
گفتیم دروغه شاید از درد و ناخوشی بود
یه تختی بود که کشته شد ، اما تویه روزنامه ها
یه جور دیگه نوشته شد ، یه تختی بود که کشتنش
اما دلیل مرگشو خاطرخواهی نوشتنش
یه تختیه که زنده است ، قصه اش کوتاهه
اما اسمش که خیلی گُنده است
چه باخت چه بُرد مهم نیست
اما تا دنیا دنیاست برنده اس و برنده اس
نبرد نابرابر نیست کار ما برادر ...


(( مسعود فردمنش ))

یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384 توسط مسعود |

آهنگی از    50cent

جمعه بیست و دوم مهر 1384 توسط مسعود |

خواستن ...

آنگاه كه "تقدير" نيست و از "تدبير" نيز كاري ساخته نيست "خواستن" اگر با تمام وجود , با بسيج همه اندامها ونيروهاي روح و با قدرتي كه در "صميميت" هست , تجلي كند , اگر همه هستيمان را يك " خواستن " كنيم , يك خواستن مطلق شويم , و اگر با هجومها و حمله هاي صادقانه و سرشار از اميد و يقين وايمان" بخواهيم " پاسخ خويش را خواهيم گرفت .

چهارشنبه بیستم مهر 1384 توسط مسعود |

همراه او ...

گرچه با يادش ،

 همه شب ، تا سحرگاهان نيلي فام ، بيدارم ،

 گاهگاهي نيز، وقتي چشم بر هم ميگذارم،

 خواب هاي روشني دارم ، عين هوشياري!

 آن چنان روشن كه من در خواب ، دم به دم با خويش ميگويم كه : بيداريست، بيداريست، بيداري!

 اينك اما سحرگاهي چنين از روشني سر شار پيش چشم اين همه بيدار آيا خواب مي بينم؟

 اين منم همراه او؟

 بازو به بازو ...

ممنونم از سارا

سه شنبه نوزدهم مهر 1384 توسط مسعود |

هر چه دارم از یاد او دارم ...

 

همزاد کویرم تب باران دارم

 

                 در سینه دلی شکسته پنهان دارم

 

در دفتر خاطرات من بنویسید

 

                              من هر چه دارم از او دارم

دوشنبه هجدهم مهر 1384 توسط مسعود |

من...

من ، اميدي را در خود بارور ساخته ام تارو پودش را ، با عشق تو پرداخته ام مثل تابيدن مهري در دل مثل جوشيدن شعري از جان مثل باريدن عطري در گل جريان خواهم يافت راه خواهم افتاد باز از ريشه به برگ باز از بود به هست باز از خاموشي تا فرياد

دوشنبه هجدهم مهر 1384 توسط مسعود |

ناله ...

راه ما از شما جدا شده ا ست
حر كه وارونه و رها شده ا ست
از جراحت پريم يا مولا
خون دل ميخوريم يا مولا
چه قسم ها كه نا بجا خورديم و نفهميديم از كجا خورديم
عشق ها عشق هاي پوشالي
وعده ها وعده هاي تو خالي

ناله ساز را نميفهميم
شور آواز را نميفهميم
آنكه پايش به جبهه جا مانده ا ست

چند ساليست بي عصا مانده ا ست
از پس انداز چند ساله در كفش
همين چند پينه جا مانده ا ست
در همين شهر در كنار شما
يك نفر در معا ش وا مانده ا ست
چقدر راه تا خدا مانده ا ست
چقدر راه تا خدا مانده ا ست

جمعه پانزدهم مهر 1384 توسط مسعود |

ماجرای یک عشق ...

 

به روی گونه تابیدی و رفتی مرا با عشق سنجیدی و رفتی

تمام هستی ام نیلوفری بود تو هستی مرا چیدی و رفتی

کنار انتظارت تا سحرگاه شبی هم پای پیچک ها نشستم

تو از راه عشق آمدی با ناز آن وقت تمنای مرا دیدی و رفتی

شبی از عشق تو با پونه گفتم دل او هم برای قصه ام سوخت

غم انگیزست تو شیدایی ام را به چشم خویش فهمیدی و رفتی

چه باید کرد این هم سرنوشتیست ولی دل را به چشمت هدیه کردم

سر راهت که می رفتی تو آن را به یک پروانه بخشیدی و رفتی

صدایت کردم از ژرفای یک یاس به لحن آبی نمناک باران

نمی دانم شنیدی ، برنگشتی و یا این بار نشنیدی و رفتی

نسیم از جاده های دور آمد نگاهش کردم و چیزی به من گفت

تو هم در انتظار یک بهانه از این رفتار رنجیدی و رفتی

عجب دریای غمناکی ست این عشق ببین با سرنوشت من چه ها کرد

تو هم این رنجش خاکستری را میان باد پیچیدی و رفتی

تمام غصه هایم مثل باران فضای خاطرم را شستشو داد

و تو به احترام این تلاطم فقط یک بار باریدی و رفتی

دلم پرسید از پروانه یک شب چرا عاشق شدن درد عجیبی ست ؟

و یادم هست تو یک بار این را زیک دیوانه پرسیدی و رفتی

تو را به جان گل سوگند دادم فقط یک شب نیازم را ببینی

ولی در پاسخ این خواهش من تو مثل غنچه خندیدی و رفتی

دلم گلدان شب بوهای رویاست پر است از اطلسی های نگاهت

تو مثل یک گل سرخ وفادار کنار خانه روییدی و رفتی

تمام بغض هایم مثل یک رنج شکست و قصه ام در کوچه پیچید

ولی تو از صدای این شکستن به جای غصه ترسیدی و رفتی

غروب کوچه های بی قراری حضور روشنی را از تو می خواست

تو یک آن آمدی این روشنی را به روی کوچه پاشیدی و رفتی

کنار من نشستی تا سپیده ولی چشمان تو جای دگر بود

و من می دانم آن شب تا سحرگاه نگارت را پرستیدی و رفتی

نمی دانم چه می گویند گل ها خدا می داند و نیلوفر و عشق

به گفتند گل ها تا همیشه تو از این شهر کوچیدی و رفتی

جنون در امتداد کوچه ی عشق مرا تا آسمان ها با خودش برد

و تو در آخرین بن بست این راه مرا دیوانه نامیدی و رفتی

شبی گفتی نداری دوست من را نمی دانم که آن شب من چه کردم

خوشا بر حال آن چشمی که آن را به زیبایی پسندیدی و رفتی

هوای آسمان دیده ابریست پر از تنهایی نمناک هجرت

تو تا بی راهه های بی قراری دل من را کشانیدی و رفتی

کنار دیدگانت چشمه ای بود و من در پای چشمه تشنه ماندم

تو بی آنکه بپرسی این عطش چیست ز آب چشمه نوشیدی و رفتی

پریشان کردی و شیدا نمودی تمام جاده های شعر من را

رها کردی ، گسستی ، خرد گشتم تو پایان مرا دیدی و رفتی ...

                                ممنونم از دوست خوبم ص . ح

                                             

 

 

 

 

 

یکشنبه دهم مهر 1384 توسط مسعود |



آفتاب را به تو نمي دهم ، تا خرده خرده بشكاني اش ، و از آن هزار ستاره بسازي .
ماه را به تو نمي دهم ، تا بخاطر كوه نور ، درياي مرواريد را انكار كني .
ستاره ها را به تو نمي دهم ، تا بگويي خوشا شب هاي بي مهتاب .
آسمان را به تو مي دهم ، تا نداني كه چه بايد كرد ؟؟؟
blue_sky619619 : Yahoo ID

blue_sky619619@yahoo.com

Designed By ParsTheme