تبليغاتX
شب مهتابی
شب مهتابی

...دوستی واقعی تخمین احتیاج دیگران است ... نه اظهار نیاز خویشتن


صدای من ...

صداي گريه مي آيــد صدا اگر مي شد...

صداي گريه در اين جمله جا اگر مي شد

 

شدن براي خودش فعل غير ممكني است

نمي شود بشود اي خدا اگــــــر مي شد ـ

 

ولو درخــــــــت براي خودش كسي باشد

كنار گوشه ايـــــــــن كوچه ها اگر مي شد

 

چه ماجــــــــــــراي غم انگيزي اتفاق افتاد

من و تو آخـــــــــر اين ماجرا اگر مي شد...

جمعه بیست و هفتم آبان 1384 توسط مسعود |

گفته بودند عشق طوفان ميکند

هرچه مي خواهد دلش آن ميکند

گفته بودند عشق درد بي دواست

علت عاشق ز علتها جداست

 آري اکنون آگه از آن ميشوم

 زان همه جستن پشيمان ميشوم

چند روزي هست حالم ديدني است

 حال من از اين و آن پرسيدني است

 

جمعه بیست و هفتم آبان 1384 توسط مسعود |

تقدیم به تو ...

در رهگذر زمستان بودم که بهار چشمانت در نگاهم پیدا شد وچشمانم غرق نگاه تو بهاری شد بی انتها بود مثل آبی دریا زیبا بود مثل غروب خورشید دلچسب بود مثل بوییدن گلهای مریم سکوت همه ی فضای خالی وجودم را پر می کند کاش می شد این سکوت با پلک زدن هایت به پایان رسد تو دریایی ترین آبی وآرام بی پایان ولی من موجی گرفتار اسیر دست طوفان هستم. قشنگ ترین ترانه ها ، سبزترین بهارها، مهربانترین گلها را تقدیم تو می کنم

 ممنونم از سارا

دوشنبه بیست و سوم آبان 1384 توسط مسعود |

هوای گریه ...

نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من

ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من

نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من

ستاره ها نهفته
در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
هواي گريه با من

یکشنبه بیست و دوم آبان 1384 توسط مسعود |

آهنگ شب هاي برره اينجا دانلودش كن

چهارشنبه هجدهم آبان 1384 توسط مسعود |

تنهام نذار...

 به نام خدا آغاز می کنم ، به نام او ... به نام خدای محمد (ص) ، خدای علی (ع) و خدای فاطمه (س) ... به نام بی همتا ، به نام آفریدگار مهر ... با قلبی سرشار از عشق به ایزد آغازمی کنم
  هر آنچه که باید ! هر آنچه هست و هر آنچه نیست ...
  نمی دونم ... نمی دونم چرا هر وقت از اوون می نویسم  دلتنگ می شم . از همون اول بغضی گلوم را می گیره و تا انتها اشکم سرازیر می شه ... آره ! دلم تنگ می شه ، بی قرار می شم
  برای رسیدن به او ، برای پیوستن به وجود بی انتهاش ، وجود سراسر عشقش ، وجود ازلی و تابناکش ... قلبم پر می شه ازعشق و محبت به او ... او ، خدا ، خدای من ، خدای مهربون و
  دوست داشتنی  من ، خدای خودم ... خدایی که از اوون بالا نگام میکنه ، خدایی که با تمام گناهکاری من ، با تمام روسیاهی من دوستم داره و لطفش رو شامل حالم می کنه ... شرمندشم ، به   
  خودش قسم که شرمندش هستم ...
  لحظه هایی تویه زندگیم پیش اومده که دلم می خواسته برم تویه آغوشش ، آره ، آغوش گرم و پر مهر و محبت خدا ، آغوش عاشقانه خالقم ، آغوشی که گرمتر ، بزرگتر و مهربونتر از آغوش
  مادره ( مادر گرمی آغوشش رو از او گرفته ) ... آره دلم می خواسته برم تویه آغوشش ، آروم و بی صدا اشک بریزم . اونقدر اشک بریزم تا دل تنگم که تویه سینه بی تابی می کنه ، آروم بشه
  و سرشار از عشق ... لحظه هایی بوده که دلم می خواسته برم روی بلند ترین نقطه ممکن در زمین ، برم اوون بالای بالا ، بعد با صدای بلند صداش بزنم ، شاید اوون جوری صدام رو بشنوه ...
  نمی دونم ...گاهی پیش اوومده که از شدت شرمندگی حتی روم نمی شد اسمش رو صدا بزنم ، ازش خجالت می کشم ... اما اوون اونقدر مهربون و بزرگ و با گذشته که همون لحظه اول
  پشیمونی من از گناهم ، منو می بخشه فرصت دوباره می ده ...این جور وقتا دلم می خواد خودش دستمو بگیره و منو ببره تو اوون مسیری که درسته ...همونی که انتهاش چیزی جز خودش نیست
  ... خدایا ، خدای مهربونم خدای قشنگم ، می دونم که بزرگ تر از تو وجود نداره .پس تو رو به اندازه وسعت وجودت دوست دارم ... هیچ وقت تنهام نذار که بدون تو هیچم ، ای همه هستی ام از تو !!!!!!!

سه شنبه هفدهم آبان 1384 توسط مسعود |

آن فرشته كو ؟؟؟

يک فرشــــــــته داشت می دويد
توی کوچــــــــه های آســــــمان
روی سنگـــــفرش کهکـــــــشان
می دويد و هرکجا که می رسيد
با گچ ستاره ها
عکس يک شـــــــهاب می کشيد
می دويد و خنــــده هاش نور بود
غصــــــه را بلـــــــــــد نبـــــــود
غصــــــه از بهشـــــت دور بــود
می دويد و بوی رفتنش عجيب بود
رد پايش از شکوفه های سيب بود
***
می دويد و ناگهان
دامنش به ابرها گرفت و ليز خورد
از کــــــنار خانه خدا چکــــــــــــيد
قطــــره قطــــره روی خاک مــرد
هيچکـــــــس ولـــــــــی نگفت
آن فرشته ای که می دويد کــــو!
***
جای او چقدر خالی است
آی ای خدا ؛ تو لا اقل بگو

سه شنبه هفدهم آبان 1384 توسط مسعود |

در زندگي چه آموخته ام ؟

در 16سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند و گاهي اوقات پدران هم از همه بهتر مي دانند
 در20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده ايي ندارد حتي كه اگر با مهارت انجام شود
 در25 سالگي دانستم كه يك كودك نوزاد ، مادر از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته محروم مي كند
 در30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن
در35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد بلكه چيزي است كه خودمي سازد     
 در40 سالگي اموختم كه رمز خوشبخت زيستن در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم
 در 45 سالگي ياد گرفتم كه ده درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق ميافتد  و نود درصد آن است كه چگونه به آن واكنش نشان مي دهيد
در50 سالگي دانستم كه سگ بهترين دوست انسان است و اصول اعتقادي او بدترين دشمن وي مي باشد
 در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچگ را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب
 در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما هرگز بدون ايثار كردن نمي توان عشق داشت
 در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز بايد بعد از خوردن آنچه كه لازم است ، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد
 در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مسئله در اختيار داشتن كارت هاي خوب نيست بلكه خوب بازي كردن با كارت هاي بد است
 در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است به رشد و تكامل خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد كه رسيده شده دچار آفت مي شود
در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار داشتن بزرگترين لذت جهان است

سه شنبه هفدهم آبان 1384 توسط مسعود |

مهرباني ...

مهربانی یعنی آن عمل صمیمانه ... چیزی فراتر از لبخندی دوستانه ... که به انسانی در این جهان آسایش تحفه می دهد ... و این زندگانی را ارزشمند می کند ...
شاید که ارزانی اقبالی باشد ... یا که حتی بخشی از یک سکه ی یک تومانی ... یا خدمتی کوچک که سخاوتمندانه عرضه می شود ... شاید کسی آن را تقاضا کند ...
یا که اندیشه ی آن در ذهن خودمان خلق شود ... به هر تقدیر راهش همین است ... بخشایش ما این طور بروز می کند ... این یعنی کمی فداکاری ... که ما از انجامش خوشحال می شویم ...
و آسمان را انگار کمی روشن تر می کنیم ... برای خاطر کسی دیگر ... و اغلب آن را این طور به حساب می آوریم ... چیزی که از آن ماست و گسترده اش می داریم ...
چرا که هیچ عملی فراتر از این نیست ... یاری دادن به یک دوست .

پنجشنبه دوازدهم آبان 1384 توسط مسعود |

برای دوستی...

دوست موجود نازنینی است
که داوودی هایش را برای تو می چیند .
پیش کش می کند و اندیشه ی سودا ندارد
و غنچه هایی را که از دست می دهد ، هیچ نمی بیند .
اما توشه ی دوستی را قدر می دارد
بهترین های خویش را به تو می دهد ،
و هم باز دوباره می کارد .

پنجشنبه دوازدهم آبان 1384 توسط مسعود |



آفتاب را به تو نمي دهم ، تا خرده خرده بشكاني اش ، و از آن هزار ستاره بسازي .
ماه را به تو نمي دهم ، تا بخاطر كوه نور ، درياي مرواريد را انكار كني .
ستاره ها را به تو نمي دهم ، تا بگويي خوشا شب هاي بي مهتاب .
آسمان را به تو مي دهم ، تا نداني كه چه بايد كرد ؟؟؟
blue_sky619619 : Yahoo ID

blue_sky619619@yahoo.com

Designed By ParsTheme