تبليغاتX
شب مهتابی
شب مهتابی

...دوستی واقعی تخمین احتیاج دیگران است ... نه اظهار نیاز خویشتن


جیرجیرک عاشق ...

 

جيرجيرك به خرس گفت : عاشقت شدم !

خرس گفت : الان وقت خوابه زمستانيه من است .

باشد تا 6 ماه ديگر .

 وقتي بعد از 6 ماه بيدار شدم با هم در اين مورد صحبت مي كنيم .

 خرس خوابيد .

 وقتي خرس بعد از 6 ماه بيدار شد … هر چقدر كه اطراف رو نگاه كرد جيرجيرك را نديد .

 خرس نمي دونست كه جيرجيرك فقط 3 روز بيشتر عمر نمي كنه

ممنونم از سارا

دوشنبه پنجم دی 1384 توسط مسعود |

دوستت دارم اگر باور کنی ...

 

تحمل كردن زيباست اگر قرار باشد روزي به تو برسم

 انتظار اسان است اگر قرار باشد دوباره تو را ببينم

 زندگي شيرين است اگر قرار باشد مزه ي دستان تو را بچشم

مشكلات حل ميشود اگر قرار باشد روزي به پاي تو بميرم

 اشك ها همه به لبخند تبديل مي شود اگر قرار باشد تو را ببوسم

 و لبخندها دوباره به اشك اگر ببينم خيال رفتن داري

زندگيم ميسوزد اگر بفهمم روزي از من دلگير شده اي

اما بدان دوست دارم از پشت اين همه فاصله از پشت اين همه حرف

دوستت دارم اگر باور كني

ممنونم از سارا

دوشنبه پنجم دی 1384 توسط مسعود |

می ترسم ...

 

میترسم...

میترسم...

آره ، باور کن ...

از تمام وجودم دارم میگم...

میترسم...

آره ، حتی درکش واسه خودم هم سخته ... چرا؟

چرا؟ چرا باید ترسید...

چرا وقتی میدونی پله ها هستن نمیری بالا؟

چرا ؟ چون پله ها رو نمی بینی؟

ولی مطمئنی هستش ، آره وجود داره...

ولی باز هم میترسم...

میترسم برم بالا...

میترسم قدم که گذاشتم روش بریزه پایین...

اون طور بریزه پایین که من هم سقوط کنم...

ولی همه میگن هستش ...

میگن نترس قدمت رو محکم بردار ، نگران نباش ...

باید رفت بالا ، اومدی که شروع کنی بری بالا ...

نیومدی که روی یک پله بایستی...

راه پایین رفتن هم هست ولی...

ولی اونجا تاریکه ، سرده ، سکوته.

باید بری بالا مطمئن باش همه چیز ، همه ی چیزای خوب اون بالاست...

فقط باید یا علی بگی...

باید تصمیم بگیری، باید بخوای...

 ممنونم از نازی

دوشنبه پنجم دی 1384 توسط مسعود |

«راز»

یه رازی هست میون ما بین من و تو وخدا
واسه همین وقت سفر ازت نپرسیدم چرا؟
تو آسمون بی کسی عشقت مثل ستاره بود
رفتی و من خوب می دونم این تنها راه چاره بود
تور سپید بخت تو عزیزم می خوام ببینم رو مویقشنگت
خوشبختی تو آرزوی منه قربون اون دل همیشه تنگت
گذشتن از اون همه عشق برای من ساده نبود
با آنکه پرپر می زدم باید می رفتی دیر یا زود!
دیگه واسه تموم عمر می گذرم از خواستن تو
یه چیزی شبیه معجزه است از این به بعد دیدن تو
برو برو عزیز رفتنی جاتو به دنیا نمی دم
خیالت آسوده باشه راز تو هیچ جا نمی گم

جمعه دوم دی 1384 توسط مسعود |



آفتاب را به تو نمي دهم ، تا خرده خرده بشكاني اش ، و از آن هزار ستاره بسازي .
ماه را به تو نمي دهم ، تا بخاطر كوه نور ، درياي مرواريد را انكار كني .
ستاره ها را به تو نمي دهم ، تا بگويي خوشا شب هاي بي مهتاب .
آسمان را به تو مي دهم ، تا نداني كه چه بايد كرد ؟؟؟
blue_sky619619 : Yahoo ID

blue_sky619619@yahoo.com

Designed By ParsTheme