تبليغاتX
شب مهتابی
شب مهتابی

...دوستی واقعی تخمین احتیاج دیگران است ... نه اظهار نیاز خویشتن


من که تسبیح نبودم ...

من كه تسبيح نبودم، تو مرا چرخاندي

 مشت بر مهره تنهايي من پيچاندي

 مهر دستان تو دنبال دعايي مي گشت

 بارها دور زدي ذهن مرا گرداندي

 ذكرها گفتي و بر گفته خود خنديدي

 از همين نغمه تاريك مرا ترساندي

 بر لبت نام خدا بود خدا شاهد ماست

 بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندي

 دست ويرانگر تو عادت چرخيدن داشت

 عادتت را به غلط چرخه ايمان خواندي

 قلب صدپاره من مهره صد دانه نبود

 تو ولي گشتي و اين گمشده را لرزاندي

 جمع كن: رشته ايمان دلم پاره شدست

 من كه تسبيح نبودم تو مرا چرخاندي

 

 ممنونم از باران

سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 توسط مسعود |

رسم پروانگی ...

   شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، تو را با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم  .

  تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ،

   پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی ، احساس تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید ،

 با حسرت جدا کردم ، و تو در پاسخ آبی ترین

   موج تمنای دلم گفتی ، دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی ، و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم ، تورا در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

   همین بود آخرین خدمت ...

   و من بعد از عبور تلخ و غمگینت ، حریم چشمانم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت خورشید

وا کردم .

   نمی دانم چرا رفتی ؟ نمی دانم چرا ؟ نمی دانم تا کی ؟

  ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید ، و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت ،

 و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره

  با مهربا نی دانه برمی داشت ، تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد .

وپس از رفتنت ، آسمان چشمانم خیس باران شد ،

  و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد ،

   که من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد ، و بعد از رفتنت دریا ، چه بغضی کرد ،

 کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد .

  و من آنکه می دانم ، تو هرگز نام مرا با عبور خود از یاد نخواهی برد ...

  هنوز آشفته چشمان زیبای تو ام ، برگرد ،  ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد ؟

  و بعد از این همه طوفان و وهم  و پرسش و تردید ، کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

 تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو :

  در راه انتخاب عشق تو خطا کردم  ، ومن در حالتی  ما بین اشک و تردید ،

 کنار انتظاری که بی پاسخ و سرد است

  و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل ، میان غصه ای از  جنس بغض کوچک یک ابر ... 

 نمی دانم چرا ؟

  شاید به رسم عادت پروانگی ...

  اما باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزو هایت دعا کردم !!!! 

آری  دعا کردم !!!!!

 

سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 توسط مسعود |

دارم از دست غم دیوونه می شم ...

پرستو جون دلم ، دریای دَردِ                        پرستو جون هوایِ ، خونهِ سَردِ
       پرستو جون پاهام ، بسته به زنجیر                  دلم خونِ ، از این زخمایِ تقدیر      بمیرم وای بمیرم که تو هم بالت شکسته         پَرِ پروازِ تو از غصه بسته
مگه یارِ تو هم رفته ز خونه                         تو هم موندی بدونِ آشیونه
همیشه قُله ها زیرِ پرت بود                         همیشه دشتِ روًیا بَستَرِت بود
پرستو جون ، به شهر گُل رسیدی                گُل سرخ منو اونجا ندیدی
سُراغش رو گرفتی از اَقاقی                        نگاهِ آشنایی موندِه باقی
بهِش گفتی هوایِ گریه دارم                       دلم میخواد رو شونّش سر بذارم
بهِش گفتی دلَم از غصه خونِ                      هنوز عطرِ نِگاش مانده تو خونه
پرستو جون بگو چشمام براهه                     روزام مثل شبِ سرد و سیاهِ
پرستو جون بگو برگردهِ پیشَم                     دارم از دستِ غم دیوونه میشَم

دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 توسط مسعود |

دلم گرفته ...

   خیلی دل تنگم

نمی دونم برای کی  یا برای چی

فقط می دونم خیلی احساس خستگی می کنم

با این سرعتی که زمان داره همه ی دونده ها ازش کم میارن

دلم خیلی گرفته

دستم به هیچ کاری نمیره الآنم اصلا نمی دونم واستون از چی بنویسم

کاش می تونستم همه ی دردای دلمو می نوشتمو می ذاشتم همشو دانلود کنید

هر روز برید اونا رو بخونید و روزی صد بار خدا رو شکر کنیند که مثل من نیستین

حالا دیگه غروب هر وقت هوس می کنه که گریه کنه

میاد و گوشش رو میاره جلو تا من باهاش نجوا کنم

آره اون از دردای من بیش تر از هر کی  با خبره

هیچ وقت باور نمی کرد که اینجوری بشه

آره دلم خیلی گرفته

دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 توسط مسعود |

بودن ...

با دستهای خودم گندم میکارم
جونم رو روی این زمین میذارم
اگه خونم جای بارون بباره
بهارون گل گندم در میارم
بسوزونم تن اسفندو آتیش
که چشمای نظر کرده بسوزن
نمیخوام دستهای پنهون در آستین
برام لباس خوشبختی بدوزن
من و خورشید و بارون خونه زادیم
به هم دست برادر گونه دادیم
اگه ابر سیاه نخواد بباره
من و خورشیدو بارون در جهادیم
نفس من به جون خاک بسته
من و خاک هر دو دلهامون شکسته
من و خاک هردو همزادیم و هم خون
بمیره اون که بین ما نشسته

دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 توسط مسعود |

حدیث زندگی...

هراس های بیهوده تا بوده همین بوده

فرزند های مشروع

شرع ، قانون وتباهی ، پوچی بیهودگی

و عمر می رسد به سی ، پنجاه ، هفتاد

و حاصل چند فرزند و چندین نواده

و این است ضمانت زندگی

گوسفندان آبادی بالا چه فرق دارد ، آبادی پایین

چوپان ها سرمست ، مغرور

سر شیر هست ، پنیر هست و ماست های ترشیده

و گهگاهی گرگ های دریده

و در هر جشنی و در هر عزایی سری بریده

من رفتم ، می روم جایز نیست ، من رفتم

من رفتم و حدیث گفتم :

چوپان به از گوسفند !

آزادی به از بند !

چه با لبخند چه بی لبخند

آزادی ، به از بند !

 

 

(( مسعود فردمنش ))

سه شنبه هشتم فروردین 1385 توسط مسعود |

راز...

يه رازي هست ميون ما ، بين من و تو و خدا

واسه همين وقت سفر ، ازت نپرسيدم چرا ؟

تو آسمون بي كسي عشقت مثل ستاره بود

رفتي و من خوب مي دونم اين تنها راه چاره بود

تورِ سپيد ِ بختِ تو عزيزم ، مي خوام ببينم رو مويِ قشنگت

خوشبختي تو آرزويِ منِ ، قوربونِ اون دلِ هميشه تنگت

گذشتن از اوون همه عشق براي من ساده نبود

با اين كه پرپر مي زدم ، بايد مي رفتي دير يا زود

ديگه واسه تمومِ عمر ، مي گذرم از خواستن تو

يه چيزي مثل معجزه است ، ازاين به بعد ديدن تو

تورِ سپيد ِ بختِ تو عزيزم ، مي خوام ببينم رو مويِ قشنگت

خوشبختي تو آرزويِ منِ ، قوربونِ اون دلِ هميشه تنگت

برو ... برو عزيزِ رفتني

جاتو به دنبا نمي دم

خيالت آسوده باشه

رازتو هيچ جا نمي گم ....

رازتو هيچ جا نمي گم .......

سه شنبه هشتم فروردین 1385 توسط مسعود |

توديگه برنمي گردي اينو من خوب مي دونم

بازبه ياد تو هميشه شبها آواز مي خونم

مي دونم برگشتن تو ديگه يك خواب و خيال

تا دوباره تورو داشتن آرزويي كه محاله

آرزوهرچي كه باشه اما داشتنش قشنگه

بعدرفتن تو دستام روبه آسمون بلند

ازخدا مي خوام كه شبهام توروتو خوابم ببينم

تا بهت بگم كه بي تو

خيلي خسته ام نازنينم

تا بهت بگم كه بي تو تويه اين دنيا غريبم ...

كاشكي تنهام نمي زاشتي بي تو من خيلي غريبم

حالا دستام بي تو سرد بس كه بي تو گريه كردم

گونه هام خيسه از اشكام بس كه بي توتك و تنهام

سه شنبه هشتم فروردین 1385 توسط مسعود |



آفتاب را به تو نمي دهم ، تا خرده خرده بشكاني اش ، و از آن هزار ستاره بسازي .
ماه را به تو نمي دهم ، تا بخاطر كوه نور ، درياي مرواريد را انكار كني .
ستاره ها را به تو نمي دهم ، تا بگويي خوشا شب هاي بي مهتاب .
آسمان را به تو مي دهم ، تا نداني كه چه بايد كرد ؟؟؟
blue_sky619619 : Yahoo ID

blue_sky619619@yahoo.com

Designed By ParsTheme