|

يک فرشـته داشت می دويد , توی کوچه های آسـمان ,روی سنگفرش کهکشان , می دويد و هرکجا که می رسيد با گچ ستاره ها , عکس يک شهاب می کشيد , می دويد و خنده هاش نور بود غصه را بلد نبـود , غصـه از بهشـت دور بود , می دويد و بوی رفتنش عجيب بود رد پايش از شکوفه های سيب بود , می دويد و ناگهان , دامنش به ابرها گرفت و ليز خورد از کنار خانه خدا چکيد , قطره قطره روی خاک مرد , هيچکس ولـی نگفت آن فرشته ای که می دويد کو , جای او چقدر خالی است , آی ای خدا ؛ تو لا اقل بگو. |