تبليغاتX
شب مهتابی
شب مهتابی

...دوستی واقعی تخمین احتیاج دیگران است ... نه اظهار نیاز خویشتن


دوباره تنهایه تنهام نازنین ...

دلم برای همیشه ات تنگ است . دلم برای خستگی هات , برای دلگرفتگی هات تنگ است , برای آن همیشه ای که قول دادی با من بمانی و مانده ای , با منی اما جدا همواره در قلبمی , با تمام شیطنتها و جنب و جوشها و دیوانگیها و .... صدات افسونی که اسیرم ساخته و  ویران می کند هستی ام را , صدای اسطوره ایت که صمیمیت چند ماهگی را دارد و جلوه گر بغض های شبهای تنهایست.

بهترین من !!!

همواره دلتنگتم و کاری ساخته نیست جز ترانه ساختن از تو  و.....

 

سه شنبه سی ام خرداد 1385 توسط مسعود |

شب مهتابی میشه ...

يه قاصد خبرم داد که آفتاب لب بومه
نوشتم رو تن شب که خوشبختي تمومه
نه من مونده نه مائي
نه حرفي نه صدائي
هزار دفعه شکستم عجب حادثه هايي
نپرس از شب و روزم تو خوابم تو چه خوابي
به مستي شب و تا صبح خرابم چه خرابي

به شب زل زده بودم به اين عشق
که شب مهتابي ميشه
نگاهم به هوا بود به اين عشق
که روز آفتابي ميشه
بهار پشت زمستون پس از تو برام قصه ي غم داشت
نبودي که نبودي پس از تو بهارم تو رو کم داشت

نپرس از شب و روزم تو خوابم تو چه خوابي
به مستي شب و تا صبح خرابم چه خرابي

به گل طعنه زدم من به اين عشق
که تو فصل بهاري
به غم طعنه زدم من به اين عشق
که تو عشقو مي آري
بهار پشت زمستون پس از تو برام قصه ي غم داشت
نبودي که نبودي پس از تو بهارم تو رو کم داشت

نپرس از شب و روزم تو خوابم تو چه خوابي
به مستي شب و تا صبح خرابم چه خرابي

سه شنبه سی ام خرداد 1385 توسط مسعود |

السلام عليک يا سيده نساء العالمين

يا فاطمه ! مي خواهم با تو سخن بگويم ولي نمي دانم که رويم را به کدام سو بگردانم تا تو آنجا باشي. به بقيع ، به کنار قبر پيامبر و يا به خانه ات.

و اين همه سال سرگرداني ما و اين همه گمنامي تو ، دليلي است بر عظمتت . اي سيده زنان عالم . تو آن قدر بزرگي که همه کس با چشم هاي خودبين و دنيابين نتواند ببيند،حتي محل دفن تو را .

و اين همه عصمت و حجاب و عفت در که جمع خواهد شد ، جز دختر حبيب الله ، همسر ولي الله و مادر ثارالله !!!

يا فاطمه ! امروز سالها از رفتنت گذشته است . چيزي قريب به هزار و چهار صد سال . ولي ما حکايت تو را شنيده ام و حکايت نامردان روزگارت را که قدر امانت ندانستند و پيمان شکستند و چه بد عهداني بودند آنانکه حرمت نگذاشتند ، حريم خانه رسول را.

و مگر اينان سخن پيامبر را نشنيده بودند که : " فاطمه پاره تن من است هر که او را بيازارد ، مرا آزرده و هر که او را خشنود کند مرا خشنود کرده است . "

يا فاطمه ! قرار روزگار اينگونه برايمان خواسته است که نه از جاهلان قبل از بعثت باشيم ، نه اولين مسلمانان تاريخ ، نه الله اکبر گويان فتح مکه و نه پيمان شکنان بعد از پيغمبر. ما تابعين توئيم . تابع رسول و اهل بيت.و به يقين نه قصد عهدشکني داريم و نه قصد آزرده کردن دل رسول. و خوب مي دانيم آزردن دل فاطمه ، آزردن دل پيامبر است .

يا فاطمه ! امروز روز پر گرفتن توست.

 

 به ما نيز پرواز را بياموز که از  هر سکون ، خسته ايم.

آمين...

 

چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 توسط مسعود |

دنياي ناگفته ها ...

تمام ترسم از حرفهاي ناگفته بود،

نه اين كه از واژه ها هراسم باشد،نه!

از اينكه آنقدر بمانند و جاگير شوند كه راه نفس كشيدنِ احساس تنگ شود

يا غبار ِ حسرت شان زلال چشمهاي انديشه را تار كند...

و مي ترسيدم اگر بگويم روشنايي صادقانه ی ناگفته ها به تاريكي بنشيند

و ديگر بهايي براي واژه ها نماند

و ناگفته اي كه گفته شد ديگر ناگفته نيست! ... هست؟!

...

پذيرفتم كه دنياي ناگفته ها هم قانوني دارد

به حتم ناگفته ها گفتني نيستند،

اما گاهي بايد ديوارها را شكست، پنجره اي كوچك براي رهايي ساخت

لحظه ها مدام از ما در گريزند، ناگفته هايي هست كه بر گريز لحظه ها شتاب می‌بخشد...

نمي گويم هميشه، اما گاهي بايد رها بود، به واژه هايي كه از دل برآمده اند مهلت پرواز داد

شايد نهايت ِ اين پرواز،به نابي ِ رويا باشد... سپيد و روشن و زلال و خوب!

شايد؛ رها بايد بود،كاش اين را زودتر ياد مي گرفتم!...

چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 توسط مسعود |

زندگي ...

 

به اندازه ي يك روز آفتابي و يك شب مهتابي و يك غروب سرخ و يه طلوع سفيد برايم مهمي اي زندگي عزيزم!

مگه ديگه زندگي فراتر از اينها هم هست؟

راستي اين شاعره از كجا فهميده كه زندگي آبتني كردن در حوضچه اكنون است؟

ولي خداييش راست گفته اگه يه كم بيشتر فكر كنيم ميبينيم كه واقعا زندگي جز همين چيزاي كوچيك و زيبا نيست.دوتا كوچولوي ناز

قول يه شاعر ديگه كه ميگه:

اي دوست بيا تا غم فردا نخوريم

وين يكدم عمر را غنيمت شمريم

فردا كه از اين دير فنا در گذريم

با هفت هزار سالكان سر به سريم...

 

يا شاعري ديگر ميگه:

خوش باش كه دمي زندگاني اينست

مي نوش كه عمر جاووداني اين است...

 

اين دوتا شعرو چسبوندم به ديوار اتاقم. شما هم همينكارو بكنيد.

اگر بخوايم زندگي رو سخت بگيريم بهمونن سخت ميگذره و اگه آسون بگيريم بهمون آسون ميگذره ولي در هر حالت ميگذره. پس چه بهتر كه آسون و خوش بگيريم!

شاد شاد باشيد

چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 توسط مسعود |

خدا دوست داره ...

به نام خداي دانائيها
حتما تا ته بخون ....5 دقيقه هم نميشه

بعضي وقتا خواسته هاي آدم براش اونقدر مهم ميشه که حاضر براش هر قيمتي بپردازه ...
مثلا با يه دختري دوسته....
اونو مي خواد.....
اما هر چي تلاش مي کنه بش نمي رسه ...
به جائي مي رسه که ميبينه ديگه کسي نمي تونه کمکش بکنه جز خدا ..
مياد مومن ميشه .....
گدا ميشه ....
در خونه ي خدا با حال خاصي زار ميزنه ..
خلاصه يه عارف کاملي ميشه برا خودش و ديگه يه حال و هواي خاصي داره ..
يه مدتي به همين منوال ميگذره .
ميبينه خبري نشد.....
به عشقش نرسيد ..
بازم زار ميزنه ...
خدا رو قسم مي ده که حاجتش رو برآورده کنه......
اما ميبينه که نه مثل اينکه خدا بي خيالش شده ..
انگار هر چي بيشتر داد مي زنه و گريه مي کنه خدا کمتر جوابشو مي ده ...
مياد با خدا قهر مي کنه ...
لجبازي مي کنه ......
مي ره و يه مدتي پشت سرشم نگاه نميکنه ...
ديگه نمياد در خونه ي اوستا کريم ....
هنوزم با خدا قهره ....
ميشينه با خودش خاطراتشو مرور ميکنه ...
کجاها با هم رفتن.......
دعواها ....
قهرها.....
آشتي ها .....
يه دفعه مي بينه که انگار داره اوضاع رديف ميشه ...
خبراي خوب مي شنوه .....
اميدوار ميشه ...
ميبينه که داره جريان ازدواجش رديف ميشه ...
خوشحاله و سرمست ....
ديگه تو پوست خودش نمي گنجه .....
مي خواد از خوشحالي بال در بياره ....
با خودش مي گه:
ايول به خدا ....
با اينکه من باش قهر کردم بازم هوامو داشت و جريانمو رديف کرد ..
يه دو روز ميگذره ...
يه دفعه يه خبر بد مي شنوه ..
دوباره همه چي به هم خورد ....
دوباره نشد ....
دوباره روز از نو روزي از نو ..
مي گه:اه به اين خدا ..
داشت کارم رديف مي شد ..
الکي گفتم خدا بود....
اونم به خودش گرفت و حالمونو گرفت ..
بابا ما اصلا نخوايم خدا رو ببينيم کيو بايد بينيم ...
نخوايم خدا بهمون کار داشته باشه چيکار بايد بکنيم ؟
خلاصه زياد ازين شر و ور ها ميگه ..
به خدا فحش مي ده و ......
اما صد افسوس .....
و هزار افسوس .......
و هزار هزار افسوس.....
اي کاش فقط يه دقيقه ميشست و فکر ميکرد ....
فقط يه دقيقه .....
که چرا خدا داره باهاش اينجوري ميکنه ....
وقتي ميگه خدايا، جوابي نميشنوه...
اما وقتي قهر ميکنه همه ي کاراش رديف ميشه ...
خب اگه اينجوريه همه برن با خدا قهر کنن و حاجت بگيرن ديگه ..
درجوابش ميدوني چي بايد گفت ؟
فقط اينو ميشه گفت که:
هر که در اين بزم مقربتر است جام بلا بيشترش مي دهند....
نمي دونم اما خدا مي گه:
من هرکس رو بيشتر دوست داشته باشم بيشتر مبتلاش ميکنم ...
بيشتر درد بش مي دم تا بياد در خونمو من صداي قشنگ يا الله يا الله اونو بشنوم...
بيشتر رنج بش مي دم تا بياد در خونمو من صداي دلنشين ناله هاش رو بشنوم .....
حالا ممکنه بگي:
ما اگه نخوايم خدا ما رو دوست داشته باشه کيو بايد ببينيم ...
من بت مي گم:
اگر با ديگرانش بود ميلي چرا ظرف مرا بشکست ليلي ...
اينا شعر نيست ...
واقعيته .........
حقيقت عالمه ......
مگه نشنيدي حسين بن علي تو کربلا چي کشيد ..
مگه نشنيدي که حتي شش ماه ي اونو جلو چشماش پرپر کردن ...
حسين اين همه بلا کشيد اما جز رضايت خدا چيزي نخواست ...
وخدا مباهات کرد به حسين و تشکيلاتش ..
و خدا خصوصياتي به حسين داد که به احدي از امامان نداد ..
حتي به جدش رسول الله ....
حتي به باباش علي .....
وحتي به مادرش فاطمه ...
خب اين خصوصيات به چه خاطر بود ؟
مي دوني به چه خاطر بود ؟
فقط به خاطر شدت سختيهاي حسين ....
خدا حسين رو آورد به اين دنيا تا يه درسي به ما بده ....
اون درسم اينه:
نابرده رنج گنج ميسر نمي شود ....
خدا يه حسين فدائي کرد به خاطر اين درس ...
پس تو هم بدون .....
اگه داري سختي مي کشي خدا دوستت داره ....
خدا داره نگات مي کنه ...
خدا داره بت افتخار مي کنه ....
و اگه دوستت نداشت مي گفت:
حاجت اين بنده رو بديد بره که از صداش بدم مياد ...
ديگه نمي خوام صداشو بشنوم ...
هر چه زودتر بش بديد بره ...
پس فکر نکن اگه خدا جوابتو نداد دوستت نداره ..
برعکس...
عاشقته که بت نمي ده ....
و اگر جوابتو داد فکر نکن که دوستت داره....
بيا يه جوري باشيم پيش خدا .....
اونوقته که هر چي بخوايم خدا بمون مي ده ...
مي دوني بايد چه جور بود ؟
من مي گم ....
تا حالا ديدي يه دونه مرده شور رو که داره شخص متوفي رو مي شوره ؟
اگه نديدي برو حتما ببين ...
ما بايد مقابل خدا مثل اون مردهه باشيم تو دست اون مرده شوره ...
تسليمه تسليم
.....
بيا به خدا اعتماد کنيم و بذاريم هر کاري که دلش مي خواد با ما بکنه ..
ضرر نمي کني ......
رفاقت با اون خيلي خوبه.....
و بدون اگه دردمندي و دلت پر از غصه ست ....
خدا با تمام وجودش عاشقته و مي خواد که صداتو بشنوه ..
پس تو هم از ته دل صداش بزن .....
از ته دل عاشقش باش
يا حق ...

پنجشنبه یازدهم خرداد 1385 توسط مسعود |

آیا شیطان وجود دارد ؟؟؟؟

آيا شيطان وجود دارد؟ آيا خدا شيطان را خلق کرد؟


استاد دانشگاه با اين سوال ها شاگردانش را به چالش ذهني کشاند.


آيا خدا هر چيزي که وجود دارد را خلق کرد؟


شاگردي با قاطعيت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"


استاد پرسيد: "آيا خدا همه چيز را خلق کرد؟"


شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"


استاد گفت: "اگر خدا همه چيز را خلق کرد, پس او شيطان را نيز خلق کرد. چون شيطان نيز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما  نمايانگر ماست , خدا نيز شيطان است"


شاگرد آرام نشست و پاسخي نداد. استاد با رضايت از خودش خيال کرد بار ديگر توانست ثابت کند که عقيده به مذهب افسانه و خرافه اي بيش نيست.


شاگرد ديگري دستش را بلند کرد و گفت: "استاد ميتوانم از شما سوالي بپرسم؟"


استاد پاسخ داد: "البته"


شاگرد ايستاد و پرسيد: "استاد, سرما وجود دارد؟"


استاد پاسخ داد: "اين چه سوالي است البته که وجود دارد. آيا تا کنون حسش نکرده اي؟ "


شاگردان به سوال مرد جوان خنديدند.


مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فيزيک چيزي که ما از آن به سرما ياد مي کنيم در حقيقت نبودن گرماست. هر موجود يا شي را ميتوان مطالعه و آزمايش کرد وقتيکه انرژي داشته باشد يا آنرا انتقال دهد. و گرما چيزي است که باعث ميشود بدن يا هر شي انرژي را انتقال دهد يا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در اين درجه بدون حيات و بازده ميشوند. سرما وجود ندارد. اين کلمه را بشر براي اينکه از نبودن گرما توصيفي داشته باشد خلق کرد."


شاگرد ادامه داد: "استاد تاريکي وجود دارد؟"


استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"


شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کرديد آقا! تاريک هم وجود ندارد. تاريکي در حقيقت نبودن نور است. نور چيزي است که ميتوان آنرا مطالعه و آزمايش کرد. اما تاريکي را نميتوان. در واقع با استفاده از قانون نيوتن ميتوان نور را به رنگهاي مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمي توانيد تاريکي را اندازه بگيريد. يک پرتو بسيار کوچک نور دنيايي از تاريکي را مي شکند و آنرا روشن مي سازد. شما چطور مي توانيد تعيين کنيد که يک فضاي به خصوص چه ميزان تاريکي دارد؟ تنها کاري که مي کنيد اين است که ميزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگيريد. درست است؟ تاريکي واژه اي است که بشر براي توصيف زماني که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسيد: "آقا, شيطان وجود دارد؟"


زياد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز مي بينيم. او هر روز در مثال هايي از رفتارهاي غير انساني بشر به همنوع خود ديده ميشود. او در جنايتها و خشونت هاي بي شماري که در سراسر دنيا اتفاق مي افتد وجود دارد. اينها نمايانگر هيچ چيزي به جز شيطان نيست."


و آن شاگرد پاسخ داد: "شيطان وجود ندارد آقا. يا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شيطان را به سادگي ميتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاريکي و سرما. کلمه اي که بشر خلق کرد تا توصيفي از نبود خدا داشته باشد. خدا شيطان را خلق نکرد. شيطان نتيجه آن چيزي است که وقتي بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبيند. مثل سرما که وقتي اثري از گرما نيست خود به خود مي آيد و تاريک که در نبود نور مي آيد.



نام آن مرد جوان:
آلبرت انيشتن

چهارشنبه دهم خرداد 1385 توسط مسعود |

لبخند...

با لبخند فاصله ها را کوتاه کنيد


آيا شما نيز به اين ابعاد شادی در زندگي فكر كرده بوديد؟براي هر دقيقه كه شما ناراحت هستيد 60 ثانيه خوشحال بودن را از خود دريغ كرده ايد . يك مانع بزرگ در برابر شادي انتظار داشتن شادي بيش از حد است. شادي توانايي لذت بردن از گذر زمان است هيچ وسيله آرايشي ، زيباتر از لبخندي بر لب نيست خنده فاصله بين انسان ها را كوتاه تر مي كند شادي معنا و هدف زندگي همه آرزو و غايت زندگي بشريت است تلاش براي شاد بودن يك نوع فعاليت است .
شادي ما بستگي به تلاش خودمان دارد. انسان هاي مختلف شادي را با روش هاي مختلف و در معاني مختلف جست و جو مي كنند برا همين است كه فرم ها ، روش ها ، قوانين ، مدل هاي زندگي افراد با يكديگر متفاوت است به خاطر داشته باش كه شادترين انسان ها آنهايي نيستند كه بيشتر دريافت مي كنند بلكه آنهايي هستند كه بيشتر مي بخشند. تقدير شما حاصل شانس شما نيست بلكه حاصل انتخاب و تلاش شماست.
اين كه قادر باشيد شادي خود را در شادی ديگران جست و جو كنيد رمز شادي است.راه شادي در آسمان ها نيست ، در قلب ها آن را جست و جو كنيد. تمام موجودات به جز انسان ها مي دانندكه قانون اصلي حيات آن است كه از زندگي لذت برده شود.كاري را جست و جو كنيد كه دوست داريد و پس از آن حتي يك روز از زندگيتان مجبور به كار كردن نخواهيد بود.هرجا كه مي رويد با تمام قلب خود برويد در اين صورت شاد خواهيد بود . من و هيچ بشري كار را دوست نداريم اما آن چه را كه در كار است همه دوست دارند و آن فرصتي براي پيدا كردن گوهر خويش است . هيچ انساني بدون دوست خوشحال نخواهد بود . هر روز را با لبخندي شروع كنيد . در طول روز بخنديد و روزتان را با لبخند خاتمه دهيد. شادي عطري است كه شما نمي توانيد آن را بر ديگران بيفشانيد مگر آن كه ابتدا چند قطره از آن را بر خود بيفشانيد. هيچ كس از خنده نمرده است انساني كه كمي نيز به خود فكر نكند ، خوشحال نخواهد بود

 

فاصله،

آنچنان هم که می گويند دور نيست

گاهي چنان به من نزديكي و

گاهي چنان دور

كه محو بودنم در تو عجيب نيست

از دلم تا دلت راهي نيست

تو مرا بخواه تا بداني

فاصله ها بي معني است ..

دوشنبه هشتم خرداد 1385 توسط مسعود |

در ثنای دوستی ...

بر گستره ی دو مزرعه ی همجوار ، دوکشاورز دوست زندگی می کردند . یکی تنها بود و دیگری همسری داشت و فرزندانی . محصول خود رابرداشت کردند . و شبی آن مرد که خانواده ای نداشت چشم گشود و بافه های محصول خود را در کنار دید و اندیشه کرد : ( خدا چه مهربان بوده است با من ، اما دوستم که خانواده ای دارد ،نیازمند غله ی بیشتری ست . ) چنین بود که سهمی از از خرمن خود برداشت و مزرع دوست برد .
و آن دیگرنیز در محصول خود نگریست و اندیشه کرد : ( چه فراوان است آنچه زنئگی مرا سرشار می کند و دوست من چه تنهاست و از شادمانی دنیای خویش سهمی نمی برد .) پس به زمین دوست رفت و قسمتی ، از غله ی خویش برخرمن اونهاد .
و صبح روز بعد چون که باز به درو رفتند ، هریکی خرمن خویش را دید که نقصان نیافته است . و این تبادل همچنان تداوم یافت تا آنجا که شبی درمهتاب دوستان فرا روی هم آمدند هر دو بایک بغل انباشته ی غله و راهی کشتزار دیگری . آنجا که این دو به هم رسیدند ، افسانه می گوید : که معبدی بنیاد شد .

سه شنبه دوم خرداد 1385 توسط مسعود |

ای دوست

در برق آن نگاهت هر شب رهايم اي دوست

 شاعر شدم كه روزي وصفت نمايم اي دوست

 چشمان پر فروغت ميعادگاه عشق است

 من آسمان چشمت را مي ستايم اي دوست

احساس شور و عشقي بازآي بي تو زردم

 عمري به درد دوري من مبتلايم اي دوست

 درد است زنده بودن وقتي شبي نباشي

گر بي تو زنده بودم گو بي وفايم اي دوست

باران

سه شنبه دوم خرداد 1385 توسط مسعود |



آفتاب را به تو نمي دهم ، تا خرده خرده بشكاني اش ، و از آن هزار ستاره بسازي .
ماه را به تو نمي دهم ، تا بخاطر كوه نور ، درياي مرواريد را انكار كني .
ستاره ها را به تو نمي دهم ، تا بگويي خوشا شب هاي بي مهتاب .
آسمان را به تو مي دهم ، تا نداني كه چه بايد كرد ؟؟؟
blue_sky619619 : Yahoo ID

blue_sky619619@yahoo.com

Designed By ParsTheme