|

هميشه سخن گفتن در تنهايی و زمزمه در سکوت ، آرامش بخش روح سرکش و بی تاب من است .
آرزويم آن بوده است که دستان و ذهن ناتوانم آنقدر قوی باشند ،تا آنچه که درتنهايی هايم با خود نجوا می کنم را بر روی اين صفحات سفيد بنگارم . اما گاهی دستانم آنچنان سنگين است که تاب تحمل هيبت قلم را ندارد و کلمات که هميشه از مغزم گريزانند با نسيم فراموشی رهسپار سرزمين بی نشان عصيان می شوند و من می مانم با کوله باری از سوال . سوالهايی که خدا می داند جوابشان را چه کسی بايد بدهد .
که مي داند وجود انسان از چه پر شده است ؟
که می داند کودک گرسنه و کز کرده در گو شه ی تاريک و سرد يک کوچه ی بی رهگذر در انتظار چيست ؟
که می داند انسانها چرا خندان و چرا گريانند ؟
تو می دانی ؟ ... حقيقت بهاری بودن بعد از زمستان را در اوج بودن و در دره ای سرسبز زيستن را بلدی ؟
شنيدن بدون گوش را آموخته ای ؟
ديدن بدون چشم را تجربه کرده ای ؟
پرواز بدون جسم را چطور ؟
پاسخ به سوال هايم نقطه ی پايانی گام برداشتن در جاده زمين است . و آغاز در آغوش يار پرواز کردن .
روح پرطلاطم و ذهن آشفته ام هر روز در کنار باغچه ی شيطنت در انتظار وجودی است تا تمام خواسته هايم را پاسخ گويد .
به دنبال کسی هستم تا بتوانم بی آنکه بهراسم با او عشق ورزم .
گرمای دستانش را در دستانم حس کنم ، بی آنکه گناه کرده باشم .
در سکوتش آوای خوش زندگی نهفته باشد و کلامش لالايی عاشقانه ی شمع برای پروانه .
اما هر چه بيشتر می جويم کمتر می يابم و هر چه بيشتر می طلبم کمتر بدست می آورم .
ای کاش می توانستم هر آنچه را که در دل دارم بگويم .
ای کاش می توانستم ببينم انسانها بدون آنکه بهراسند و سياست کنند به يکديگر ساده بگويند : دوستت دارم .
ای کاش آدم ها قلبشان را دوست داشتند و پای صحبت هايش می نشستند ...
و ای کاش ...
|