تبليغاتX
شب مهتابی
شب مهتابی

...دوستی واقعی تخمین احتیاج دیگران است ... نه اظهار نیاز خویشتن


خداحافظ ای مهربونم ...

  حالا که رفتنیم ، با کوله بار خاطره

 نمی خوام حتی بیای یه لحظه پشت پنجره

این روزا راه  من و تو عزیزم جدا شده

سهم من از عشق تو گریه بی صدا شده

من کاری ندارم با اشکای تو

من نمی میرم دیگه برای تو

من نمی ریزم اشکی به پای تو

به پای تو

من خسته شدم دیگه به جون تو

من جون سپردم تویه  زندون تو

من می خوام برم بدون توبدون تو

اینو می دونم بدون تو شبها با غم ها مهمونم

تو نباشی می شم بی تو من ویرونم

خداحافظ ای یار مهربونم

 

چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 توسط مسعود |

تو که هستی ...

اي كاش تو كوزه‌ گر بودي

و من آن گِل كه درميان دست هاي مهربان تو جان مي‌ گيرد .

اي كاش تو باغبان بودي

و من آن درخت كه با دستان با محبت تو هرس مي‌ شود .

اي كاش تو گُل بودي

و من آن پروانه كه بر برگ ‌برگِ قشنگ مهربانيت مي ‌نشيند.

 اي كاش تو آسمان بودي

و من آن ستاره كه شب ها در دل آسمان دلت مي ‌درخشد

چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 توسط مسعود |

آن شب ...

آن شب که من تو را با چشماي عاشقانه ديدم

فرياد زدم از اين تنهايی دل به تو بستم

تو شدي تنها بهانه من در اين شبهاي تار

 آمدي به سرزمين عشقم

گفتم خوش آمدي اي يار

رويايت ديدني بود در آن لحظه ديدار

احساس کردم تو را در وجودم

گفتم دوستت دارم اي يار...

چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 توسط مسعود |

منتظرت هستم ...

شناختنت بي گناهترين گناهم بود، يافتنت بهانه دلم و خواستنت نيازم

و با تو بودن آرزويم و تو را گم کردن، پيدايش سراب بود.

تو مانند پرستو آمدي و به دورترين ديار غربت رفتي.

 بي تو ثانيه ها تکراري شده اند و آيينه چيزي جز سراب را نشان نمي دهد

و شقايق غريبي مي کند و جاده در انتظار مسافر است

و هنوز دلم بدون تو بهانه مي گيرد

و من آرزوهايم را عاشقانه

زمزمه مي کنم و منتظرت هستم

 

 

شنبه بیست و چهارم تیر 1385 توسط مسعود |

یادم نرفته هنوز ...

 

 

ما متولد شده ايم , برای يگانه بودن ,

دنيا را سرشار از خوبي ها مي بينيم ,

و هيچ گاه اسير روزمرگي نخواهيم شد ,

چون در نگاه ما , خورشيد از غرب طلوع مي کند !

 

سه شنبه سیزدهم تیر 1385 توسط مسعود |

سکوت ...

هميشه سخن گفتن در تنهايی و زمزمه در سکوت ، آرامش بخش روح سرکش و بی تاب من است .

آرزويم آن بوده است که دستان و ذهن ناتوانم آنقدر قوی باشند ،تا آنچه که درتنهايی هايم با خود نجوا می کنم را بر روی اين صفحات سفيد بنگارم . اما گاهی دستانم آنچنان سنگين است که تاب تحمل هيبت قلم را ندارد و کلمات که هميشه از مغزم گريزانند با نسيم فراموشی رهسپار سرزمين بی نشان عصيان می شوند و من می مانم با کوله باری از سوال . سوالهايی که خدا می داند جوابشان را چه کسی بايد بدهد .

که مي داند وجود انسان از چه پر شده است ؟

که می داند  کودک گرسنه و کز کرده در گو شه ی تاريک و سرد يک کوچه ی بی رهگذر در انتظار چيست ؟

که می داند انسانها چرا خندان و چرا گريانند ؟

تو می دانی ؟ ... حقيقت بهاری بودن بعد از زمستان را در اوج بودن و در دره ای سرسبز زيستن را بلدی ؟

شنيدن بدون گوش را آموخته ای ؟

ديدن بدون چشم را تجربه کرده ای ؟

 پرواز بدون جسم را چطور ؟

پاسخ به سوال هايم  نقطه ی پايانی گام برداشتن در جاده زمين است . و آغاز در آغوش يار پرواز کردن .

روح پرطلاطم و ذهن آشفته ام هر روز در کنار باغچه ی شيطنت در انتظار وجودی است تا تمام خواسته هايم را پاسخ گويد .

به دنبال کسی هستم تا بتوانم بی آنکه بهراسم با او عشق ورزم .

گرمای دستانش را در دستانم حس کنم ، بی آنکه گناه کرده باشم .

در سکوتش آوای خوش زندگی نهفته باشد و کلامش لالايی عاشقانه ی شمع برای پروانه .

اما هر چه بيشتر می جويم  کمتر می يابم و هر چه بيشتر می طلبم کمتر بدست می آورم .

ای کاش می توانستم هر آنچه را که در دل دارم  بگويم .

ای کاش می توانستم ببينم  انسانها بدون آنکه بهراسند و سياست کنند به يکديگر ساده بگويند : دوستت دارم .

ای کاش آدم ها قلبشان را دوست داشتند و پای صحبت هايش می نشستند ...

و ای کاش ...

 

سه شنبه سیزدهم تیر 1385 توسط مسعود |

ابراز همدردی...

می توان گفت چه تلخ ، یا چه سنگین ، یا که افسوس و فغان و صدآه

می توان درپی اندوه و غم رفتن آن یار رحیم ، صبح هر روز به اندازه صد سال گریست

مرگ درماندگی و ماتم نیست ، ناله و گریه و افسردگی هر دم نیست

مرگ تاریکی نیست !

رمز تاریکی مرگ لحظه آن مژه بر هم زدن ، چشم گشودن به جهان دگر است

لحظه شوق به معبود رسیدن شاید

چشم را باید بست ... زندگی در گذر ثانیه ها ، جاودان ساختن نیکی هاست

مرگ سرآغاز دگر زیستن است ، شاید اینک بتوان گفت :

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

 

 

 

جمعه نهم تیر 1385 توسط مسعود |

خانه دوست کجاست ؟

بعد از طلب تو در سرم نیست،
غیر از تو به خاطر اندرم نیست
ره می‌ندهی که پیشت آیم
وز پیش تو ره که بگذرم نیست
گویند به کوش تا بیابی
می‌کوشم و بخت یاورم نیست
با بخت جدل نمی‌توان کرد
اکنون که طریق دیگرم نیست،
بنشینم و صبر پیشه گیرم
دنباله‌ی کار خویش گیرم.

شنبه سوم تیر 1385 توسط مسعود |

شب مهتاب ...

تكه بر ساحل بزن وقت طلوع آفتاب

قايق زرين مهر و نقش دريا را ببين

در شفق خورشيد را بنگر چو شمعی در حباب

ابر رنگين را نگه كن آسمانها را ببين

در شب مهتاب بگذر از دل مردابها ون در آن آئينه عكس ماه تنها را ببين

شنبه سوم تیر 1385 توسط مسعود |



آفتاب را به تو نمي دهم ، تا خرده خرده بشكاني اش ، و از آن هزار ستاره بسازي .
ماه را به تو نمي دهم ، تا بخاطر كوه نور ، درياي مرواريد را انكار كني .
ستاره ها را به تو نمي دهم ، تا بگويي خوشا شب هاي بي مهتاب .
آسمان را به تو مي دهم ، تا نداني كه چه بايد كرد ؟؟؟
blue_sky619619 : Yahoo ID

blue_sky619619@yahoo.com

Designed By ParsTheme