|

مهدی جان !
واکنون ما مانده ایم
با تمام لحظاتمان که مانند شبی سیاه از جلوی دیدگانمان می گذرد
نه دوستی و نه رفیقی و نه امیدی ...
لحظاتمان پر از سکوت است و قلبمان مملو از گل های بی بو .
مانده اییم که به حال چه کسی بخندیم و به حال چه کسی بگرییم...
ما مانده ایم با کوله باری از بی کسی و بی پناهی ..
با دل هایی پر از آه و قلب هایی که دوست دارند مهربان باشند
دوست داشتیم لحظاتمان آنقدر با شکوه بود که
حتی فرشته ها هم به حالمان غبطه می خوردند
اما افسوس که دیگر مجالی نیست , حتی برای نفس کشیدن
دیگر نمی توانیم ... دیگر نمی دانیم ...
به کدامین در گوییم و کنار کدامین گل بنشینیم و درد دل کنیم
نمی دانیم چگونه با فریب ها بجنگیم و بر نفسمان پیروز شویم
نمی دانیم که قاصدک های وجودمان را به سوی کدامین پروانه های منتظر بفرستیم
مانده ایم که چه کسی آتش درونیمان را با آب دیده اش خاموش سازد و امیدوارمان کند
مهدی جان !
تنها تو را داریم ...
درکنار خلوتمان تنها تو مهمانی
پس بیا که منتظرت هستیم و
در این جمعه نیز می گوییم :
« اللهم عجل لولیک الفرج » |