تبليغاتX
شب مهتابی
شب مهتابی

...دوستی واقعی تخمین احتیاج دیگران است ... نه اظهار نیاز خویشتن


دل می میرد و ...

دل مي گيرد و مي ميرد و هيچ کس سراغي از آن نمي گيرد.

 ادعاي خدا پرستيمان دنيا را سياه کرده

 ولي ياد نداريم چرا خلق شديم.

 غرورمان را بيش از ايمان باور داريم.

 حتي بيش از عشق

 

 

سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 توسط مسعود |

چاره ندارم ...

 

می دونم برات عجیبه

این همه اصرار و خواهش

این همه خواستن دستات

پنهونی حتی نوازش

می دونم دوسم نداری

واسه تو طلوع دردم

می گذری از من و می ری

اما باز من برمی گردم

 

 

می دونم برات عجیبه

من با اون همه غرورم

پیش همه ی بدیهات

چه جوری بازم صبورم

می دونم واست سواله

که چرا پیشت حقیرم

دور می شی منو نبینی

باز سراغتو می گیرم

 

می دونی چرا همیشه

من بدهکار تو می شم

وقتی نیستی هم یه جوری

با خیالت راضی می شم

می دونی واسه چی از تاب

من می میرم و می خندم

تا نبینی گریه هامو

هر دو چشمامو می بندم

 

چاره ای جز این ندارم

آخه خون شدی تو رگ هام

می میرم اگه نباشی

بی تو من بد جوری تنهام

می دونم یه روز می فهمی

روزی که دنیا رو گشتی

من چه جوری تو رو خواستم

تو چه جور ازم گذشتی

 

چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 توسط مسعود |

به نام یا صاحب الزمان ( عج ) ...

مهدی جان !

واکنون ما مانده ایم

با تمام لحظاتمان که مانند شبی سیاه از جلوی دیدگانمان می گذرد

نه دوستی و نه رفیقی و نه امیدی ...

لحظاتمان پر از سکوت است و قلبمان مملو از گل های بی بو .

مانده اییم که به حال چه کسی بخندیم و به حال چه کسی بگرییم...

ما مانده ایم با کوله باری از بی کسی و بی پناهی ..

با دل هایی پر از آه و قلب هایی که دوست دارند مهربان باشند

دوست داشتیم لحظاتمان آنقدر با شکوه بود که

حتی فرشته ها هم به حالمان غبطه می خوردند

اما افسوس که دیگر مجالی نیست , حتی برای نفس کشیدن

دیگر نمی توانیم ... دیگر نمی دانیم ...

به کدامین در گوییم و کنار کدامین گل بنشینیم و درد دل کنیم

نمی دانیم چگونه با فریب ها بجنگیم و بر نفسمان پیروز شویم

نمی دانیم که قاصدک های وجودمان را به سوی کدامین پروانه های منتظر بفرستیم

مانده ایم که چه کسی آتش درونیمان را با آب دیده اش خاموش سازد و امیدوارمان کند

مهدی جان !

تنها تو را داریم ...

درکنار خلوتمان تنها تو مهمانی

پس بیا که منتظرت هستیم و

در این جمعه نیز می گوییم :

« اللهم عجل لولیک الفرج »

جمعه هفدهم شهریور 1385 توسط مسعود |

فکر کن ...

يه روز تصميم گرفتم بخاطر مشكلم خودم رو از بالاي ساختمان پرت کنم پايين

.................

 

 طبقه دهم زوجي رو ديدم که عاشقانه يکديگر رو در آغوش گرفته بودند

 www.isfahan4u.com

 طبقه نهم پيتر رو ديدم که مثل هميشه تنها بود و گريه مي کرد

 

طبقه هشتم مردي رو ديدم که نامزدش با بهترين دوستش هم خواب شده بود

 طبقه هفتم دختري رو  ديدم که قرص هاي ضد افسردگي روزانه اش رو مي خورد

 

 طبقه ششم شخص بيکار رو ديديم که هفت تا روزنامه خريده بود و نا اميدانه دنبال کار مي گشت

 


طبقه پنجم آقاي وانگ رو ديدم که داشت لباش خانمومش رو مي پوشيد ؟؟

 

 طبقه چهارم رز رو ديديم که مثل هميشه با دوست پسرش جر و بحث مي کرد

 


طبقه سوم مرد پيري رو ديدم که اميدوارانه منتظر بود تا کسي زنگ خونه اش رو بزنه و به ديدنش بياد

 


طبقه دوم ليلي همچنان غصه شوهر گم شده اش رو که از يک سال و نيم پيش نا پديد شده بود را مي خورد

 

 قبل از اينکه خودم رو از ساختمان پرتاب کنم فکر مي کردم من بد شانس ترين فرد دنيا هستم


 


 

الان مي دونم که هر کسي مشکلات و نگراني هاي خودش رو داره بعد از اينکه تمام اينها رو ديدم به اين موضوع فکر کردم که من اونقدر ها هم بد بخت نبودم

همه اون آدم هايي که ديديم الان دارند به من نگاه مي کنند


و حتما پيش خودشون فکر مي کنند که اونقدر ها هم بدبخت نيستنند

خيلي خوبه که آدم مهم باشه ولي مهم تر از همه اينه که آدم خوب باشه و هر مقامي هم كه باشه مغرور نباشه.
 
اين داستان کوتاه رو به تمام دوستانتون بفرستيد و بهشون ياد آوري کنيد که زندگي با مشکلاتش زيباست و واقعا ارزشمند است.

سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 توسط مسعود |

غزلم شور و حال مرد ...

اين مثنوي حديث پريشاني من است  ... بشنو كه سوگنامه ويراني من است ... امشب نه اينكه شام غريبان گرفته ام ... بلكه به يمن آمدنت جان گرفته ام ... گفتي غزل بگو ... غزلم شور و حال مرد .... بعد از تو حس شعر فنا شد خيال مرد ... گفتم مرو كه تيره شود زندگانيم ... با رفتنت به خاك سيه مي نشانيم ... گفتي زمين مجال رسيدن نمي دهد ... بر چشم باد فرصت ديدن نمي دهد ... وقتي نقاب محور يك رنگ بودن است ... معيار مهرورزيمان سنگ بودن است ... ديگر چه جاي دلخوشي و عشق باقي است ... اصلاً كدام احمق از اين عشق راضي است ... اين عشق نيست فاجعه قرن آهن است ... من بودني كه عاقبتش نيست بودن است ... حالا به حرف هاي غريبت رسيده ام ...  فهميده ام كه خوب تو را بد شنيده ام ... حق با تو بود از غم غربت شكسته ام ... بگذار صادقانه بگويم ... كه خسته ام ... بيزارم از تمام رفيقان نا رفيق ... اين ها چقدر فاصله دارند با رفيق ... من را به ابتذال نبودن كشانده اند ... روح مرا به مسند پوچي نشانده اند ... تا اين برادران رياكار زنده اند ... اين گرگ سيرتان جفا كار زنده اند ... يعقوب درد مي كشد و كور مي شود ... يوسف هميشه وصله ناجور مي شود ... اينجا نقاب شير به كفتار مي زنند ... منصور را هر آدينه بر دار مي زنند ... اينجا كسي براي كسي كس نمي شود ... حتي عقاب در خور كركس نمي شود ... جايي كه سهم مرگ بجز تازيانه نيست ... حق با تو بود ... ماندن ما عاقلانه نيست ... ما  مي رويم چون دلمان جاي ديگر است ...

 ما مي رويم هر كه بماند او مخير است ... ما مي رويم گرچه ز الطاف دوستان بر جاي جاي پيكرمان زخم خنجر است ... دلخوش نمي كنيم به عثمان و مذهبش  ... در دين ما ملاك مسلمان ابوذر است ... ما مي رويم مقصدمان نامشخص است ... هرجا رويم بي شك از اين شهر بهتر است ... از سادگي ست گر به كسي تكيه كرده ايم ... اينجا كه گرگ با سگ گله برادر است ... ما مي رويم ماندن با درد فاجعه است ... در عرف ما نشستن يك مرد فاجعه است ... ديريست رفتند اميران غافله ... ما مانده ايم غافل پيران غافله ... اينجا اگرچه  باغ منو پاي لنگ نيست ... بايد شتاب كرد مجال درنگ نيست ... بردرب آفتاب پي باج مي رويم ... ما هم بدون بال به معراج مي رويم ...

 

 

یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 توسط مسعود |

به که باید دل بست ؟؟؟؟

به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است .
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گويد
نيست يك تن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ
قدمي، راه محبت پويد
خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند ـ
در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست .
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ
حيله پنهانيست

ممنونم از باران

شنبه یازدهم شهریور 1385 توسط مسعود |

کمکم کن ...

در تاریکی خوابم برده بود...
در تاریکی بی آغاز و بی پایان...
چیزی در ذهنم سایه وار گذشت...
چیزی شاید شبیه قصه های گرد گرفته...
چقدر دلم برای افسانه های کودکی تنگ است...
(یکی از همین افسانه ها را امروز به یادگار گرفتم و بهت زده شدم!)
شگفت زده، افسون شده ام...
خدایا... توان شروعی دوباره در من نیست...
کمکم کن...

شنبه یازدهم شهریور 1385 توسط مسعود |

تنهایی ...

دير گاهي است در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است.
بانگي از دور مرا مي خواند،
ليك پاهايم در قير شب است.
رخنه اي نيست در اين تاريكي:
در و ديوار بهم پيوسته.
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته.
نفس آدم ها
سر بسر افسرده است.
روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است.
دست جادويي شب
در به روي من و غم مي بندد.
مي كنم هر چه تلاش،
او به من مي خندد.
نقش هايي كه كشيدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود.
طرح هايي كه فكندم در شب،
روز پيدا شد و با پنبه زدود.

ممنونم از باران

شنبه یازدهم شهریور 1385 توسط مسعود |

باید بود ...

بايد گريست
بايد گريه کرد
اشک ريخت و سوخت
بايد گريست براي قفس هايي که از سايه خسته اند
بايد بود براي شب هايي که باران مي بارد
اي که به آسمان غريبي ام بدرود گفتي
من بي تو غريب ترين شرقي دنيايم
کجايي اي صميمي ترين روياي کودکانه ام ؟!
کاش پنجره اي بود
کاش باز هم آسمان آبي بود
کاش باران مي باريد
تا از قفس چوبي برايت ترانه مي خواندم

سه شنبه هفتم شهریور 1385 توسط مسعود |

کناردلتنگی دفاترم ...

اگر شبي فانوس ِ نفسهاي من خاموش شد،
اگر به حجله آشنايي،
در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي
و عده اي به تو گفتند،
كبوترت در حسرت پر كشيدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نكن!
تمام اين سالها كنار ِ من بودي!
كنار دلتنگي ِ دفاترم!
در گلدان چيني ِ اتاقم!
در دلم...
تو با من نبودي و من با تو بودم!

سه شنبه هفتم شهریور 1385 توسط مسعود |



آفتاب را به تو نمي دهم ، تا خرده خرده بشكاني اش ، و از آن هزار ستاره بسازي .
ماه را به تو نمي دهم ، تا بخاطر كوه نور ، درياي مرواريد را انكار كني .
ستاره ها را به تو نمي دهم ، تا بگويي خوشا شب هاي بي مهتاب .
آسمان را به تو مي دهم ، تا نداني كه چه بايد كرد ؟؟؟
blue_sky619619 : Yahoo ID

blue_sky619619@yahoo.com

Designed By ParsTheme