تبليغاتX
شب مهتابی
شب مهتابی

...دوستی واقعی تخمین احتیاج دیگران است ... نه اظهار نیاز خویشتن


دکتر علی شریعتی

در باغ بي برگي زادم . و در ثروت فقر غني گشتم

واز چشمـه ي ايمـان سيراب شدم

ودر هواي دوست داشتـن ، دم زدم .

و در آرزوي آزادي سـر بـرداشتـم

ودر بـالاي غـرور قـامـت كشيـدم

واز دانش طعامم دادند ، واز شعر شرابـم نوشاندند

واز مهــر نــوازشــم  كـردنــد .

وحقيقت دينم شد و راهِ رفتنم و خير حياتم شدو كارِماندنم

و زيبايي عشقم شد و بهانه ي زيستنم .

 

                                                                             ((دكتر علي شريعتي ))

 

جمعه بیست و هشتم مهر 1385 توسط مسعود |

شب های قدر ...

من امشب برايت ميگريم ... بازهم !


شايد درحضور گل سرخ ويا شايد بر پشت بامي قديمي و خاكي و

 شايد آنجا كه روياها سر از خاك زمين تشنه آرزو بر مي آورند

و يا شايد همين جا در اتاق خاطره هايم !


الهي سپاس كه اينچنين چشمه هاي جوشان توبه نمي خشكند !

الهي سپاس كه صبور تريني ، آنقدر كه من نيز بياموزم ...از تو .

 اينروز ها انجمن فريب و وسوسه ميسازند ،

 هر بار كه نيرنگي از لابه لاي تن پوش چركين خواب نامريي غفلت پديدار شده ،

تو باز هم شرمندگي مرا به اشكهايم بخشيده اي پس بازهم مي گويم :


الهي سپاس



من امشب باز هم ميگريم شايد مثل قديما هم در بركت شبهاي قدر ...

و هم بر سفره آسماني نورت .

من امشب برايت مي بارم به ياد شبهاي برفي ،

من امشب نيز سراپا شعله عشق برسوز زمستانم

پنجشنبه بیستم مهر 1385 توسط مسعود |

دلم هوایت را کرده ...

در این غروب پر از دلتنگی

 در حالی که خورشید آسمان درپشت کوه ها به خواب می رود

 و آسمـان آبـی, سـرخ و دلگـرفتـه می شود

دلم هوایت را کرده است

 

پنجشنبه بیستم مهر 1385 توسط مسعود |

من بی من ...

نادان و بیمناکم، چون حکمت و اندیشه ام اندک است...
فلسفه های دید من در تاریکی گم شده اند
هرچه شتاب می کنم، کمتر راه به جایی می برم
چیزهایی مرا در خود می فشرند که بی ارزش اند.

 من از ارزش حقیقی او ناکام مانده ام...
چقدر دشوار است زیستن، وقتی که نمی دانی و نمی دانی و نمی دانی ...
زمان چیست که من اینگونه آسان و آسوده در آن هستم؟
پاسخ، دیواری نامریی ست به امتداد من از هرسو...
من خواهم مرد. تو خواهی ماند.

تو سرشار از من و همه، خواهی ماند و من تبخیر خواهم شد

و خواهم بارید و خواهم فرو رفت و خواهم چرخید.

 من ِ بی من..

 

سه شنبه یازدهم مهر 1385 توسط مسعود |

مرا ببخش ...

شايد هميشگي بودن توست كه هوار هوار صدايم را در گلو خفه مي كند

 مرا ببخش

 اگر همخواني مي كنم با ترانه هايي كه به روز مرگي دچارند

 مرا كه خاليم از حس بودن با نگاهي سرشار از تازگي.

 با دستهايي پر از ايثار به دنيا برگردان

شايد نفس هاي توست كه آرزوي زنده ماندن را در بند بند وجودم به فرياد در مي آورد

 مرا ببخش

 اگر روزي انكار مي كردم دوست داشتنت را

مرا ببخش مرا ببخش

 مرا.....ببخش

 

 ممنونم از دوست خوبم مانیا

 

پنجشنبه ششم مهر 1385 توسط مسعود |

خانه دوست کجاست ؟؟؟؟

من دلم می خواهد
خانه اي داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسي مي خواهد
وارد خانه پر عشق و صفاي من گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي کوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مي نويسم

 اي يار
خانة ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد ديگر
خانة دوست کجاست؟

چهارشنبه پنجم مهر 1385 توسط مسعود |

آنهامی گویند ... اما من ...

ديگر نه پايي دارم كه پا به پاي بودنت بدوم،
نه نگاهي كه در انتظارت بمانم.
واژه ها را هم پيدا نمي كنم.
اين دستها هم، ديگر از سرما يخ زده است!
كمي دورتر از حضور خيال من و تو، پچ پچ ها را مي شنوي؟!
مي گويند اگر نباشي بغضم سبك مي شود.
آنوقت تنها من مي مانم و من.
آنوقت ديگر نه فرياد مي كنم نه سكوت.
آنوقت ديگر پاهايم آبله نمي زند از اين همه دويدن پي ات.
مي گويند اگر نباشي به هيچ كجاي من و اين دنيا بر نمي خورد.
آنوقت فقط من مي مانم و اين همه شعر كه مي دانم در انتظار نگاهم هستند.
آنوقت فقط من مي مانم و اين همه دلتنگي هايي كه بيقرار ِبودنم مي شوند.
آنوقت فقط من مي مانم و اين همه نگاه كه مي دانم براي فردايشان دستهايم
را مي خواهند.
مي گويند اگر نباشي، خنده با نگاهم آشتي مي كند!
مي گويند اگر نباشي، دوباره به ياد مي آورم بهار كي از راه مي رسد!
مي گويند اگر نباشي،...
نگاه از من پنهان نكن!
آنها مي گويند.
اما من...
هنوز هم همه فصلها را تنها پاييز مي بينم،
هنوز هم دلم هواي باران دارد و دلتنگي هاي شبانه.
هنوز هم در پي عطر ياس هستم و هق هق نبودنت.
هنوز هم دستهايت را مي خواهم.
و هنوز هم... د... و... س... ت... ت... د... ا... ر... م.
اما...
باور كن خسته ام! باور کن

 

 

شنبه یکم مهر 1385 توسط مسعود |



آفتاب را به تو نمي دهم ، تا خرده خرده بشكاني اش ، و از آن هزار ستاره بسازي .
ماه را به تو نمي دهم ، تا بخاطر كوه نور ، درياي مرواريد را انكار كني .
ستاره ها را به تو نمي دهم ، تا بگويي خوشا شب هاي بي مهتاب .
آسمان را به تو مي دهم ، تا نداني كه چه بايد كرد ؟؟؟
blue_sky619619 : Yahoo ID

blue_sky619619@yahoo.com

Designed By ParsTheme