|

تورفتی اما یادخاطرات جاده عشق درتمام خلوت روان من تنفس می کند
تو رفتی اما جای نگاه تو برسنگفرش تنهائی دل من هنوز که هنوز است سنگینی میکند
تو رفتی اما عطرشکوفه لبان خدائیت فضای بن بست انزوای مرا به کوچه سارعشق می گشاید
پنجره امید من به رفتن توشکست دلم پژمرد روحم مچاله شد
تورفتی اما جلوه های روشن روی ماه تو تاریکی شهرغمم را به خورشید می سپارد
گریستم نه به رفتن تو که رفتن اجبار سرنوشت بود
من به تحقیرخودم از دست زمانه گریستم |