تبليغاتX
شب مهتابی
شب مهتابی

...دوستی واقعی تخمین احتیاج دیگران است ... نه اظهار نیاز خویشتن


روزهای من ...

ثانیه ها ، دقیقه ها و ساعت هاست که نشسته ام ، نشسته ام و قلم را هر لحظه به امید غلبه کردن بر این شک بر روی کاغذ های سفید میزنم و برمیدارم و از ترس عهد شکنی بر خود لعنت میفرستم که نکند میثاق خود با خود را از یاد ببرم ، اما عاقبت قلم ننگ عهد شکنان را بر پیشانیم نوشت و وسوسه ی شور انگیز این کلمات مست مرا دوباره بدانجایی باز گرداند که بودم و من بازگشتم ، بازگشتم و نمیدانم چقدر طول کشید !

 در این مدت ، در هر لحظه اش خودم را نفرین میکردم .

تمام وجودم در دغدغه ی زخمی تازه یا شایدم کهنه تازه التیام یافته غوطه ور بود وتمام کلمات آشنا و نا آشنا دست به دست هم داده بودند تا به صف توبیخ کنندگان وجدان روحی گناهکار و مصیبت زده و خانه خراب پیوسته بودند که میراثهایم را قربانی کنند ، که گاهی مواخذه کنند و گاهی التماس...

اورا خواسته ام که بیاید کنارم بنشیند ، آمده و نشسته است ، مثل دهها و صدها باری که خواسته ام و آمده است . خواستم به او بگویم دیدم به ننگ گفتارش نمی ارزد ، اما به نفرت دیدارش هم نمی ارزید اما گفتم که بیاید گفتم که بداند من دیگر آن شاعر فلسفه زده ی مایوس بی خدا نیستم . شده ام مثل آدم هایی که به انتظار ایمان ندارند اما دیگر مرگ ، روز مرگی خلوت و خموشی را نمی پذیرد یعنی به راحتی نمی پذیرد .

چهارشنبه دوازدهم دی 1386 توسط مسعود |

خسته ام....

خسته ام خسته ام از اين زنده بودن هاي بيهوده
 خسته از اغوش سرد
از بي وفايي
 من از اين زندگي ها سخت بيزارم
 خسته ام خسته از دل بستن و عاشق نبودن
 من مرگ را در اغوش ميگيرم
 من به خدا سلام ميکنم...

چهارشنبه دوازدهم دی 1386 توسط مسعود |

من در برابر تو کیستم؟؟؟؟؟

... من در برابر تو کیستم ؟

و آنگاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم

و مرا صدفی که مرواریدم توئی

و خود را اندامی که روحت منم

و مرا سینه ای که دلم توئی

و خود را معبدی که راهبش منم

و مرا قلبی که عشقش توئی

و خود را شبی که مهتابش منم

و مرا قندی که شیرینی اش توئی

و خود را طفلی که پدرش منم

و مرا شمعی که پروانه اش توئی

و خود را انتظاری که موعودش منم

و مرا التهابی که آغوشش توئی

و خود را هراسی که پناهش منم

و مرا تنهائی که انیسش توئی

و ناگهان سرت را تکان می دهی

و می گویی : نه ، هیچ کدام ! هیچ کدام ، این ها نیست ، چیز دیگری است ،

 یک حادثه دیگری و خلقت دیگری و داستان دیگری است

و خدا آن را تازه آفریده است

هرگز ، دو روح ، در دو اندام این چنین با هم آشنا نبوده اند ،

این چنین مجذوب هم و خویشاوند نزدیک هم و نزدیک هم نبوده اند ...

نه ، هیچ کلمه ای میان ما جایی نمی یابد ...

سکوت این جاذبه مرموزی را که مرا به اینکه نمی دانم او را چه بنامم چنین جذب کرده است

 بهتر می فهمد و بهتر نشان می دهد .

                                           

                                           معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه 655

چهارشنبه دوازدهم دی 1386 توسط مسعود |



آفتاب را به تو نمي دهم ، تا خرده خرده بشكاني اش ، و از آن هزار ستاره بسازي .
ماه را به تو نمي دهم ، تا بخاطر كوه نور ، درياي مرواريد را انكار كني .
ستاره ها را به تو نمي دهم ، تا بگويي خوشا شب هاي بي مهتاب .
آسمان را به تو مي دهم ، تا نداني كه چه بايد كرد ؟؟؟
blue_sky619619 : Yahoo ID

blue_sky619619@yahoo.com

Designed By ParsTheme