گذشت لحظه های با تو بودن و در پاییز عشقمان نامی از دوست داشتن باقی نماند چقدر زودگذر بود قصه من و تو و در آنروز که دست بی رحم تقدیر درو کرد گندمزار دلهایمان را و تهی شد همه جا از عطر گل عشق و در کوچ پرنده های غمگین در آن کویر آرزو شاعری دل شکسته و تنها می نوشت شعری به یاد با هم بودن ها شعری برای خشکیدن گلهای عشق در مزرعه دوست داشتنها قطره اشکی به یاد همه خاطره ها ....
یکشنبه هجدهم مرداد 1388 توسط مسعود |
آفتاب را به تو نمي دهم ، تا خرده خرده بشكاني اش ، و از آن هزار ستاره بسازي . ماه را به تو نمي دهم ، تا بخاطر كوه نور ، درياي مرواريد را انكار كني . ستاره ها را به تو نمي دهم ، تا بگويي خوشا شب هاي بي مهتاب . آسمان را به تو مي دهم ، تا نداني كه چه بايد كرد ؟؟؟ blue_sky619619 : Yahoo ID
blue_sky619619@yahoo.com