|

چرا نشد که تو باشی در این خیابانها به قدر سهم من از عابران وُ بارانها؟ تویی که مثل تمام گذشتهام خوابی سکوت تبزدهء روزگار ِ هذیانها! چهقدر باور ِ یکریز ابر، با من ماند چه تلخ رفتی از این قاب ِ مانده بر جانها پرندهها که به غربت .. اسیر میمانند همیشه این طرف ِ شب، من وُ خیابانها چهقدر قصه شنیدی به رنگ دریاها چهقدر قصه نوشتی به وقت بارانها

همیشه یک طرف ابر، رنگ پاییز است .... * |